شعرفارسی

حکایت دهقان در لشکر سلطان
سعدی

در این حکایت، ابتدا سعدی نسبی بودن جایگاه‌ها را با ذکر داستانی بیان می‌کند؛ کدخدایی که در روستای خود برو و بیایی دارد، در مواجهه با شکوه و جلال پادشاه، دچار ترس شدید می‌شود. پسر که احوال پدر را می‌بیند، همه شکوه پدر در نظرش رنگ می‌بازد. پیش از این، مردم از ترس پدرش به گوشه‌ای می‌گریختند ولی اکنون پدرش همین رفتار را در برابر پادشاه انجام می‌دهد. کدخدا در پاسخ به پسرش، بیان می‌دارد که قدرت و حشمت او نسبی است و همانگونه که او از روستاییان برتر است، پادشاه هم در برابر او مقام بالاتری دارد.
سعدی از ذکر این داستان به این نتیجه اخلاقی می‌رسد که کسانیکه قدرت پادشاه جهان (خدا) را دیده‌اند، برای خود، شأن و مقام والایی قائل نیستند. به عکس،‌ آنان که به شوکت و مقام خود غره‌اند، غرورشان به دلیل درک نکردن جایگاه حقیرشان در برابر جایگاه والای پروردگار است.
همانگونه که کرم شب‌تاب در برابر خورشید قدرت جلوه‌گری ندارد، قدرتمندان هم به چشم کسانی که قدرت بی‌پایان خداوند را درک کرده‌اند، نمی‌آیند.

  1. رئیس دهی با پسر در رهی

    گذشتند بر قلب شاهنشهی

    کدخدای دهی به همراه پسرش از میان لشکر پادشاهی عبور کردند

  2. پسر چاوشان دید و تیغ و تبر

    قباهای اطلس کمرهای زر

    پسر نقیب‌زن لشکر و شمشیر و تیر و قباهای ابریشمی و کمربندهای طلایی را دید

  3. یلان کماندار نخچیر زن

    غلامان ترکش کش تیرزن

    پهلوانان کماندار شکارچی و غلامان حمل کننده تیردان و تیرانداز (را دید)

  4. یکی در برش پرنیانی قباه

    یکی بر سرش خسروانی کلاه

    یکی از افراد قبایی از حریر نقشدار پوشیده بود و دیگری روی سرش تاج شاهنشاهی داشت

  5. پسر کان همه شوکت و پایه دید

    پدر را به غایت فرومایه دید

    پسر که آن همه شکوه و مرتبه را دید، در چشمش پدرش به شدت حقیر و فرومایه به نظر آمد

  6. که حالش بگردید و رنگش بریخت

    ز هیبت به پیغوله ای در گریخت

    چرا که دید حال پدرش دگرگون شد و رنگش پرید از ترس به کنجی فرار کرد

  7. پسر گفتش آخر بزرگ دهی

    به سرداری از سر بزرگان مهی

    پسر به او گفت: آخر تو بزرگ روستا هستی! از نظر سالار بودن، از بزرگ‌ترین بزرگان هستی

  8. چه بودت که ببریدی از جان امید

    بلرزیدی از باد هیبت چو بید

    تو را چه شد که امید به زندگی را از دست دادی؟ همانند بید از باد هیبت پادشاه به خود لرزیدی؟

  9. بلی گفت سالار و فرماندهم

    ولی عزتم هست تا در دهم

    پدر پاسخ داد: بله! فرمانده و سالار هستم ولی تنها تا زمانی که در روستا هستم، دارای عزت و بزرگی هستم

  10. بزرگان ازان دهشت آلوده اند

    که در بارگاه ملک بوده اند

    به این دلیل بزرگان حیرت‌ زده هستند که در بارگاه پادشاه حضور داشته‌اند

  11. تو ای بی خبر همچنان در دهی

    که بر خویشتن منصبی می نهی

    ای بی‌خبر! تو هنوز در روستا هستی به همین دلیل است که برای خودت منصب و جایگاه قائل هستی

  12. نگفتند حرفی زبان آوران

    که سعدی مثالی نگوید بر آن

    هر نکته‌ای که خوش سخنان گفتند، سعدی برای آن مثالی بیان کرد.

  13. مگر دیده باشی که در باغ و راغ

    بتابد به شب کرمکی چون چراغ

    شاید دیده باشی که در باغ و صحرا، در هنگام شب، کرم شب‌تاب همچون چراغ می‌درخشد

  14. یکی گفتش ای کرمک شب فروز

    چه بودت که بیرون نیایی به روز

    شخصی به کرم شب‌تاب گفت: ای کرم روشن کننده شب! برایت چه اتفاقی افتاده است که در هنگام روز بیرون نمی‌آیی؟

  15. ببین کآتشی کرمک خاک زاد

    جواب از سر روشنایی چه داد

    نگاه کن که آن کرم کوچک که از خاک آفریده شده و همچون آتش بود، چه جوابی (که نشانه روشندل بودنش بود) داد:

  16. که من روز و شب جز به صحرانیم

    ولی پیش خورشید پیدا نیم

    که من چه روز و چه شب، جای دیگری بجز صحرا نیستم. ولی هنگامی که خورشید هست، دیده نمی‌شوم

  • قلب

    قلب
    میان، وسط
    میانه لشکر
  • کمرهای

    کمر
    میان، پشت، ناحیه ٔ کمری که معمولاً به نام کمر خوانده می شود، در قسمت جلو محدود به سطح داخلی تنه های مهره ٔ کمری است که در پشت امعاءو احشاء در ناحیه ٔ شکم قرار دارند و از قسمت خارج یا خلف ، عضله ٔ خارجی کمری و پوست بدن در این قسمت آن را محدود کرده است
    کمربند، آنچه آن را یک دور بر میان بندند از ابریشم و زر و نقره ، مانند حلقه و طوقی
    میانه و وسط کوه
  • چاوشان

    چاوش
    آنکه در جنگ فرمان حمله دهد و سپاهیان را تشجیع و تشویق کند
    رئیس تشریفات
    نگهبان و مراقب کاروانیان
    دربان
  • یلان

    یل
    شجاع و دلیر و پهلوان و مبارز
    تناور و جسیم و قوی و توانا و زوردار
  • پرنیانی

    پرنیان
    حریر چینی که دارای نقش است.
    کاغذ یا جامه‌ای از حریر که بر روی آن می‌نوشتند
  • قباه

    قبا
    قباه
    قباء
    قبا
    جامه ٔ پوشیدنی، جامه ای است معروف که از سوی پیش باز است و پس از پوشیدن دو طرف پیش رابا دکمه بهم پیوندند.
  • خسروانی

    خسروانی
    شاهانه
    نوعی سرود به نثر مسجع که گویند باربد در مجلس خسروپرویز می خواند
    دینار شاهانه
  • پیغوله ای

    پیغوله
    پیغله
    بیغوله
    بیغله
    کنج و گوشه ٔ خانه
    کنج و گوشه ٔ چشم
    بیراهه
  • مهی

    مِه
    بزرگ و سرور و رئیس و پیشوا
    بزرگ
  • دهشت

    دهشت
    حیرت و سراسیمگی
    ترس
    تعجب
  • راغ

    راغ
    مرغزار
    دامن کوه
    صحرا