شعرفارسی

بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت
سعدی

  1. بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت

    به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت

  2. بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم

    قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت

  3. ملامت من مسکین کسی کند که نداند

    که عشق تا به چه حدست و حسن تا به چه غایت

  4. ز حرص من چه گشاید تو ره به خویشتنم ده

    که چشم سعی ضعیفست بی چراغ هدایت

  5. مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی

    هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت

  6. جنایتی که بکردم اگر درست بباشد

    فراق روی تو چندین بسست حد جنایت

  7. به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن

    کجا برم گله از دست پادشاه ولایت

  8. به هیچ صورتی اندرنباشد این همه معنی

    به هیچ سورتی اندرنباشد این همه آیت

  9. کمال حسن وجودت به وصف راست نیاید

    مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت

  10. مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان

    هنوز وصف جمالت نمی رسد به نهایت

  11. فراقنامه سعدی به هیچ گوش نیامد

    که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت

دانلود متن شعر زیبای سعدی

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
که عشق تا به چه حدست و حسن تا به چه غایت
که چشم سعی ضعیفست بی چراغ هدایت
هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت
فراق روی تو چندین بسست حد جنایت
کجا برم گله از دست پادشاه ولایت
به هیچ سورتی اندرنباشد این همه آیت
مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت
هنوز وصف جمالت نمی رسد به نهایت
که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم
ملامت من مسکین کسی کند
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
که عشق تا به چه حدست و حسن تا به چه غایت
که چشم سعی ضعیفست بی چراغ هدایت
هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت
فراق روی تو چندین بسست حد جنایت
کجا برم گله از دست پادشاه ولایت
به هیچ سورتی اندرنباشد این همه آیت
مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت
هنوز وصف جمالت نمی رسد به نهایت
که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم
ملامت من مسکین کسی کند
  • پس زمینه شب متن نوشته:  به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
که عشق تا به چه حدست و حسن تا به چه غایت
که چشم سعی ضعیفست بی چراغ هدایت
هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت
فراق روی تو چندین بسست حد جنایت
کجا برم گله از دست پادشاه ولایت
به هیچ سورتی اندرنباشد این همه آیت
مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت
هنوز وصف جمالت نمی رسد به نهایت
که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم
ملامت من مسکین کسی کند که
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
که عشق تا به چه حدست و حسن تا به چه غایت
که چشم سعی ضعیفست بی چراغ هدایت
هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت
فراق روی تو چندین بسست حد جنایت
کجا برم گله از دست پادشاه ولایت
به هیچ سورتی اندرنباشد این همه آیت
مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت
هنوز وصف جمالت نمی رسد به نهایت
که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم
ملامت من مسکین کسی کند
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم
ملامت من مسکین کسی کند که نداند
ز حرص من چه گشاید تو ره به خویشتنم ده
مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی
جنایتی که بکردم اگر درست بباشد
به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن
به هیچ صورتی اندرنباشد این همه معنی
کمال حسن وجودت به وصف راست نیاید
مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان
فراقنامه سعدی به هیچ گوش نیامد به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
که عشق تا به چه حدس
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم
ملامت من مسکین کسی کند که نداند
ز حرص من چه گشاید تو ره به خویشتنم ده
مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی
جنایتی که بکردم اگر درست بباشد
به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن
به هیچ صورتی اندرنباشد این همه معنی
کمال حسن وجودت به وصف راست نیاید
مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان
فراقنامه سعدی به هیچ گوش نیامد به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
که عشق تا به چه حدست و حسن
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم
ملامت من مسکین کسی کند که نداند
ز حرص من چه گشاید تو ره به خویشتنم ده
مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی
جنایتی که بکردم اگر درست بباشد
به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن
به هیچ صورتی اندرنباشد این همه معنی
کمال حسن وجودت به وصف راست نیاید
مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان
فراقنامه سعدی به هیچ گوش نیامد به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
که عشق تا به چه حدست و حسن
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  بیا که نوبت صلحست و دوستی و عنایت
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم
ملامت من مسکین کسی کند که نداند
ز حرص من چه گشاید تو ره به خویشتنم ده
مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی
جنایتی که بکردم اگر درست بباشد
به هیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن
به هیچ صورتی اندرنباشد این همه معنی
کمال حسن وجودت به وصف راست نیاید
مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان
فراقنامه سعدی به هیچ گوش نیامد به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
که عشق تا به چه حدست و حس