باب دوم در احسان حکایت بیست و ششم
سعدی

  1. ز تاج ملک زاده ای در ملاخ

    شبی لعلی افتاد در سنگلاخ

  2. پدر گفتش اندر شب تیره رنگ

    چه دانی که گوهر کدام است و سنگ

  3. همه سنگها پاس دار ای پسر

    که لعل از میانش نباشد به در

  4. در اوباش پاکان شوریده رنگ

    همان جای تاریک و لعلند و سنگ

  5. چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان

    بر آمیختستند با جاهلان

  6. به رغبت بکش بار هر جاهلی

    که افتی به سر وقت صاحبدلی

  7. کسی را که با دوستی سرخوش است

    نبینی که چون بار دشمن کش است

  8. بدرد چو گل جامه از دست خار

    که خون در دل افتاده خندد چو نار

  9. غم جمله خور در هوای یکی

    مراعات صد کن برای یکی

  10. کسی را که نزدیک ظنت بد اوست

    چه دانی که صاحب ولایت خود اوست

  11. در معرفت بر کسانی است باز

    که درهاست بر روی ایشان فراز

  12. بسا تلخ عیشان و تلخی چشان

    که آیند در حله دامن کشان

  13. ببوسی گرت عقل و تدبیر هست

    ملک زاده را در نواخانه دست

  14. که روزی برون آید از شهر بند

    بلندیت بخشد چو گردد بلند

  15. مسوزان درخت گل اندر خریف

    که در نوبهارت نماید ظریف

  • ملاخ

    ملاخ
    نام جزیره ای است از جزایر زیر باد که به ملاخه مشهور است، مالاکا
  • لعل

    لعل
    سنگ لعل
    از سنگ های گرانبها به رنگ سرخ
  • نار

    نار
    انار
    آتش
    پستان
    اشک خونین
  • فراز

    فراز
    بلندی، اوج
    سربالایی
    باز، گشاده
    بسته
    جمع
    کنار، نزد، پیش
    نخست، ازل
  • حله

    حله
    کوی، محله، محل جمع شدن
    جامه نو
  • دامن کشان

    دامن کشان
    آن‌که از روی ناز و غرور و تکبر حرکت کند؛ رونده به نازوخرام
  • شهر بند

    شهربند
    بند شده در شهر، زندان، زندانی