صاعقه ما، ستم اغنیاست
پروین

صاعقه ما، ستم اغنیاست

  1. برزگری پند به فرزند داد

    کای پسر این پیشه پس از من تراست

    کشاورزی فرزندش را نصیحت می‌کرد که ای پسر! بعد از من این شغل تو خواهد بود.

  2. مدت ما جمله به محنت گذشت

    نوبت خون خوردن و رنج شماست

    فرصتی که در زندگی داشتیم، برای ما با سختی و رنج سپری شد. حالا وقت خون دل خوردن شما و رنج بردن شما است.

  3. کشت کن آنجا که نسیم و نمی است

    خرمی مزرعه ز آب و هواست

    در جایی کشت کن که نسیم و رطوبتی داشته باشد. که شادابی مزرعه از وجود آب و هوای خوب حاصل می‌شود.

  4. دانه چو طفلی است در آغوش خاک

    روز و شب این طفل به نشو و نماست

    دانه، همانند کودکی در آغوش خاک است. در تمام اوقات، این کودک در حال رشد و بالندگی است.

  5. میوه دهد شاخ چو گردد درخت

    این هنر دایه باد صباست

    هنگامی تبدیل به درختی می‌شود و شاخ آن میوه می‌دهد، این نتیجه هنرمندی باد صبا است که همانند دایه‌ای برای او بوده است.

  6. دولت نوروز نپاید بسی

    حمله و تاراج خزان در قفاست

    خرمی نوروز زمان زیادی به درازا نمی‌کشد. حمله و غارت پاییز در پشت سرش می‌آید.

  7. دور کن از دامن اندیشه دست

    از پی مقصود برو تات پاست

    از فکر و خیال بیهوده دست بکش و تا زمانی که پا داری، به دنبال هدف خود باش.

  8. هر چه کنی کشت همان بدروی

    کار بد و نیک چو کوه و صداست

    هر چیزی را که بکاری، همان را برداشت می‌کنی. کار بد و خوب همانند کوه و انعکاس صدا از کوه هستند (هر صدایی به کوه بخورد، همان صدا را باز می‌گرداند)

  9. سبزه بهر جای که روید خوش است

    رونق باغ از گل و برگ و گیاست

    سبزه در هر جایی که بروید خوش باشد. رونق و صفای باغ به خاطر گل و برگ و گیاه آن است.

  10. راستی آموز بسی جو فروش

    هست در این کوی که گندم نماست

    راستی و درستی را بیاموز که در این کوچه (دیار) جو فروشان زیادی وجود دارند که به تظاهر می‌کنند که گندم می‌فروشند.

  11. نان خود از بازوی مردم مخواه

    گر که تو را بازوی زور آزماست

    اگر که خودت بازوی قوی داری، نان و رزق خود را از بازوی دیگران طلب نکن.

  12. سعی کن ای کودک مهد امید

    سعی تو بنا و سعادت بناست

    تلاش کن ای کودک گهواره امید. تلاش تو همانند یک ساختمان ساز است که خوشبختی، ساختمانی است که او می‌سازد.

  13. تجربه میبایدت اول نه کار

    صاعقه در موسم خرمن بلاست

    اما ابتدا پیش از شروع به کار، باید تجربه به دست بیاوری. همانطور که رعد و برق در موسم خرمن، باعث مصیبت است و محصول را خراب می‌کند.

  14. گفت چنین کای پدر نیک رای

    صاعقه ما ستم اغنیاست

    فرزند اینگونه به پدر پاسخ داد که : ای پدر خوش فکر! ستمگری ثروتمندان برای ما حکم رعد و برق را دارد.

  15. پیشه آنان همه آرام و خواب

    قسمت ما درد و غم و ابتلاست

    کار آنان همیشه آسودن و خوابیدن است و سهم ما درد و غم و بیماری است.

  16. دولت و آسایش و اقبال و جاه

    گر حق آنهاست حق ما کجاست

    اگر ثروت و مکنت و آسایش و بخت و اقبال و مقام حق آنان است، پس حق ما چیست؟

  17. قوت بخوناب جگر میخوریم

    روزی ما در دهن اژدهاست

    از خون جگر، غذا می‌خوریم. رزق و روزی ما در دهان اژدها گذاشته شده است.

  18. غله نداریم و گه خرمن است

    هیمه نداریم و زمان شتاست

    دارای غله نیستیم و زمان درو کردن خرمن است. هیزم نداریم و فصل زمستان است.

  19. حاصل ما را دگران می برند

    زحمت ما زحمت بی مدعاست

    دیگران، حاصل زحمت ما را می‌برند. زحمتی که ما می‌کشیم، زحمتی بی‌مدعا است.

  20. از غم باران و گل و برف و سیل

    قامت دهقان بجوانی دوتاست

    از غم و غصه باران و گل و برف و سیل، کمر دهقان جوان در جوانی خم شده است.

  21. سفره ما از خورش و نان تهی است

    در ده ما بس شکم ناشتاست

    سفره ما از خوراکی و نان خالی است. در روستای ما شکم‌های خالی زیادی هست.

  22. گه نبود روغن و گاهی چراغ

    خانه ما کی همه شب روشناست

    گاهی روغن نیست و گاهی چراغ. کی می‌شود که خانه ما هر شب روشن باشد.

  23. زین همه گنج و زر و ملک جهان

    آنچه که ما راست همین بوریاست

    از این همه ثروت و طلا و زمین دنیا، ما فقط همین حصیر را داریم.

  24. همچو منی زاده شاهنشهی است

    لیک دو صد وصله مرا بر قباست

    فرزند شاه، کسی مانند من است ولی روی قبای من صد تا وصله است.

  25. رنجبر ار شاه بود وقت شام

    باز چو شب روز شود بی نواست

    کسی که زحمت می‌کشد، حتی اگر در زمان شام مثل پادشاه (دارا) باشد، باز هم وقتی که شب به صبح برسد، باز چیزی ندارد.

  26. خرقه درویش ز درماندگی

    گاه لحاف است و زمانی عباست

    خرقه درویش از درماندگی او است. این لباس، گاهی لحاف او است و زمانی عبای او.

  27. از چه شهان ملک ستانی کنند

    از چه بیک کلبه ترا اکتفاست

    برای چه شاهان ملک می‌گیرند؟ برای چه تو باید به یک کلبه اکتفا کنی؟

  28. پای من از چیست که بی موزه است

    در تن تو جامه خلقان چراست

    برای چه پای من کفش ندارد؟ برای چه تو لباس کهنه می‌پوشی؟

  29. خرمن امساله ما را که سوخت

    از چه درین دهکده قحط و غلاست

    چه کسی خرمن امسال ما را سوزاند؟ برای چه در این دهکده قحطی و خشکسالی است؟

  30. در عوض رنج و سزای عمل

    آنچه رعیت شنود ناسزاست

    به جای آنکه رعیت پاداش زحمت و سزای عمل خودش را ببیند، تنها ناسزا می‌شنود.

  31. چند شود بارکش این و آن

    زارع بدبخت مگر چارپاست

    تا کی باید حمالی این و آن را بکند؟ مگر کشاورز بدبخت، حیوان است؟

  32. کار ضعیفان ز چه بی رونق است

    خون فقیران ز چه رو بی بهاست

    برای چه کار ضعیفان رونقی ندارد؟ برای چه خون فقیران ارزشی ندارد؟

  33. عدل چه افتاد که منسوخ شد

    رحمت و انصاف چرا کیمیاست

    چه اتفاقی افتاد که عدالت منسوخ شد؟ برای چه مهربانی و عدالت همچون کیمیا نادر است؟

  34. آنکه چو ما سوخته از آفتاب

    چشم و دلش را چه فروغ و ضیاست

    کسی که همانند ما از آفتاب سوخته است، دیگر چشم و دلش چه نور و روشنایی‌ای دارد؟

  35. ز انده این گنبد آئینه گون

    آینه خاطر ما بی صفاست

    از اندوه این گنبد همانند آیینه، آیینه خیال ما صفایی ندارد.

  36. آنچه که داریم ز دهر آرزوست

    آنچه که بینیم ز گردون جفاست

    تنها چیزی که در روزگار داریم، آرزو است. تنها چیزی که از روزگار می‌بینیم، ستم است.

  37. پیر جهاندیده بخندید کاین

    قصه زور است نه کار قضاست

    پدر پیر دنیا دیده خندید و گفت که این حکایت زور و قدرت است، این وضعیت حاصل قضا و قدر و سرنوشت نیست.

  38. مردمی و عدل و مساوات نیست

    زان ستم و جور و تعدی رواست

    چون مردانگی و عدالت و مساوات وجود ندارد، ستمگری و ظلم کردن و دست درازی کردن مجاز شمرده شده است.

  39. گشت حق کارگران پایمال

    بر صفت غله که در آسیاست

    حق کارگران پایمال شد، همانند غله که در آسیاب له می‌شود.

  40. هیچکسی پاس نگهدار نیست

    این لغت از دفتر امکان جداست

    هیچکسی پاسدار احترام و حق شناسی نیست. کلمه حق‌شناسی از دفتر روزگار جدا افتاده است.

  41. پیش که مظلوم برد داوری

    فکر بزرگان همه آز و هوی ست

    مظلوم پیش چه کسی شکایت کند؟ بزرگان همگی در فکر هوی و هوس و زیاده‌خواهی خود هستند.

  42. انجمن آنجا که مجازی بود

    گفته حق را چه ثبات و بقاست

    جایی که همراهی و اتحاد، امری مجازی است و حقیقی نیست، گفتار راست چه ثبات و بقایی دارد؟

  43. رشوه نه ما را که بقاضی دهیم

    خدمت این قوم به روی و ریاست

    ما رشوه‌ای نداریم که به قاضی بدهیم. خدمتگزاری این قوم (قاضیان) تنها از روی ظاهر سازی و ریا کاری است.

  44. نبض تهی دست نگیرد طبیب

    درد فقیر ای پسرک بی دواست

    پزشک، نبض فقیر را نمی‌گیرد. ای پسر کوچک من، در فقیر درمانی ندارد.

  45. ما فقرا از همه بیگانه ایم

    مرد غنی با همه کس آشناست

    ما فقرا با هیچ کس آشنا نیستیم. اما مرد ثروتمند، با همه آشنا است.

  46. بار خود از آب برون میکشد

    هر کس اگر پیرو و گر پیشواست

    هر کسی تنها به فکر کار و بار خودش است . حال می‌خواهد پیرو باشد و یا فرمانده

  47. مردم این محکمه اهریمنند

    دولت حکام ز غصب و رباست

    مردم این دادگاه شیطان هستند. جاه و مقام حاکمان از به زور گرفتن مال دیگران و ریاکاری به دست آمده است.

  48. آنکه سحر حامی شرع است و دین

    اشک یتیمانش گه شب غذاست

    کسی که در سحرگاه پشتیبان مذهب و دین است، هنگام شب، غذایش از اشک یتیمان بدست آمده است.

  49. لاشه خورانند و به آلودگی

    پنجه آلوده ایشان گواست

    لاشه خوار هستند و پنجه آلوده ایشان، شهادت می‌دهد که ایشان آلوده هستند.

  50. خون بسی پیرزنان خورده است

    آنکه بچشم من و تو پارساست

    خون پیرزنان زیادی را خورده است، کسی که به نظر من و تو پارسا می‌آید.

  51. خوابگه آنرا که سمور و خز است

    کی غم سرمای زمستان ماست

    کسی که رختخوابش از پوست سمور و خز درست شده است، کی همانند ما غصه سرمای زمستان را می‌خورد.

  52. هر که پشیزی بگدائی دهد

    در طلب و نیت عمری دعاست

    هر کسی که پول ناچیزی به گدایی بدهد، به دنبال یک عمر دعای خیر است.

  53. تیره دلان را چه غم از تیرگیست

    بی خبران را چه خبر از خداست

    سیاه دلان غصه سیاهی دلشان را نمی‌خورند. از خدا بی‌خبران، از وجود خدا آگاه نیستند.

  • صباست

    صبا
    بادی است که از مابین مشرق و شمال وزد و باد برین هم همین است
  • نوروز

    نوروز
    روز نو، روز تازه. روز اول فروردین که رسیدن آفتاب به برج حمل است و ابتداء بهار است.
  • بوریاست

    بوریا
    حصیر، حصیری که از نی شکافته می بافند.
  • خرقه

    خِرقه
    لباسی که از وصله شدن تکه پارچه‌های گوناگون درست شده است. جامه مخصوص درویشان