شعرفارسی

نماند هیچ کریمی که پای خاطر من
عبیدزاکانی

  1. نماند هیچ کریمی که پای خاطر من

    ز بند حادثه روزگار بگشاید

  2. خیال بود مرا کان غرض که مقصود است

    حصول آن غرض از شهریار بگشاید

  3. بدان هوس بر سلطان کامران رفتم

    که از عطای ویم کار و بار بگشاید

  4. ز پیش شاه و وزیرم دری گشاده نشد

    مگر ز غیب دری کدر کار بگشاید

  5. عبید حاجت از آن درطلب که رحمت او

    اگر ببندد یک در هزار بگشاید