مرا قرض هست و دگر هیچ نیست
عبیدزاکانی

  1. مرا قرض هست و دگر هیچ نیست

    فراوان مرا خرج و زر هیچ نیست

  2. جهان گو همه عیش و عشرت بگیر

    مرا زین حکایت خبر هیچ نیست

  3. هنر خود ندانم و گر نیز هست

    چو طالع نباشد هنر هیچ نیست

  4. عنان ارادت چو از دست رفت

    غم و فکر برگ و دگر هیچ نیست

  5. به درگاه او التجا کن عبید

    که این رفتن در به در هیچ نیست