فالگیر
نادرپور

  1. کندوی آفتاب به پهلو فتاده بود

  2. زنبورهای نور ز گردش گریخته

  3. در پشت سبزه های لگدکوب آسمان

  4. گلبرگ های سرخ شفق تازه ریخته

  5. کف بین پیر باد درآمد ز راه دور

  6. پیچیده شال زرد خزان را به گردنش

  7. آن روز میهمان درختان کوچه بود

  8. تا بشنود راز خود از فال روشنش

  9. در هر قدم که رفت درختی سلام گفت

  10. هر شاخه دست خویش به سویش دراز کرد

  11. او دست های یک یکشان را کنار زد

  12. چون کولیان نوای غریبانه ساز کرد

  13. آنقدر خواند و خواند که زاغان شامگاه

  14. شب را ز لابلای درختان صدا زدند

  15. از بیم آن صدا به زمین ریخت برگ ها

  16. گویی هزار چلچله را در هوا زدند

  17. شب همچو آبی از سر این برگ ها گذشت

  18. هر برگ همچو پنجه ی دستی بریده بود

  19. هر چند نقشی از کف این دست ها نخواند

  20. کف بین باد طالع هر برگ دیده بود