شعرفارسی

سوم
خیام

سوم
بخش سوم رباعیات خیام

  1. چون عمر بسر رسد چه شیرین و چه تلخ

    پیمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخ

  2. می نوش که بعد از من و تو ماه بسی

    از سلخ به غره آید از غره به سلخ

  3. آنانکه محیط فضل و آداب شدند

    در جمع کمال شمع اصحاب شدند

  4. ره زین شب تاریک نبردند برون

    گفتند فسانه ای و در خواب شدند

  5. آن را که به صحرای علل تاخته اند

    بی او همه کارها بپرداخته اند

  6. امروز بهانه ای در انداخته اند

    فردا همه آن بود که در ساخته اند

  7. آنها که کهن شدند و اینها که نوند

    هر کس بمراد خویش یک تک بدوند

  8. این کهنه جهان بکس نماند باقی

    رفتند و رویم دیگر آیند و روند

  9. آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد

    بس داغ که او بر دل غمناک نهاد

  10. بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک

    در طبل زمین و حقه خاک نهاد

  11. آرند یکی و دیگری بربایند

    بر هیچ کسی راز همی نگشایند

  12. ما را ز قضا جز این قدر ننمایند

    پیمانه عمر ما است می پیمایند

  13. اجرام که ساکنان این ایوانند

    اسباب تردد خردمندانند

  14. هان تاسر رشته خرد گم نکنی

    کانان که مدبرند سرگردانند

  15. از آمدنم نبود گردون را سود

    وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

  16. وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

    کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

  17. از رنج کشیدن آدمی حر گردد

    قطره چو کشد حبس صدف در گردد

  18. گر مال نماند سر بماناد بجای

    پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد

  19. افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد

    در پای اجل بسی جگرها خون شد

  20. کس نامد از آن جهان که پرسم از وی

    کاحوال مسافران عالم چون شد

  21. افسوس که نامه جوانی طی شد

    و آن تازه بهار زندگانی دی شد

  22. آن مرغ طرب که نام او بود شباب

    افسوس ندانم که کی آمد کی شد

  23. ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

    نی نام زما و نی نشان خواهد بود

  24. زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل

    زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

  25. این عقل که در ره سعادت پوید

    روزی صد بار خود ترا می گوید

  26. دریاب تو این یکدم وقتت که نئی

    آن تره که بدروند و دیگر روید

  27. این قافله عمر عجب میگذرد

    دریاب دمی که با طرب میگذرد

  28. ساقی غم فردای حریفان چه خوری

    پیش آر پیاله را که شب میگذرد

  29. بر پشت من از زمانه تو میاید

    وز من همه کار نانکو میاید

  30. جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو

    گفتا چکنم خانه فرو میاید

  31. بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد

    وز خوردن آدمی زمین سیر نشد

  32. مغرور بدانی که نخورده ست ترا

    تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد

  33. بر چشم تو عالم ارچه می آرایند

    مگرای بدان که عاقلان نگرایند

  34. بسیار چو تو روند و بسیار آیند

    بربای نصیب خویش کت بربایند

  35. بر من قلم قضا چو بی من رانند

    پس نیک و بدش ز من چرا میدانند

  36. دی بی من و امروز چو دی بی من و تو

    فردا به چه حجتم به داور خوانند

  37. تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد

    چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد

  38. گر چشمه زمزمی و گر آب حیات

    آخر به دل خاک فرو خواهی شد

  39. تا راه قلندری نپویی نشود

    رخساره بخون دل نشویی نشود

  40. سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان

    آزاد به ترک خود نگویی نشود

  41. تا زهره و مه در آسمان گشت پدید

    بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید

  42. من در عجبم ز میفروشان کایشان

    به زانکه فروشند چه خواهند خرید

  43. چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد

    دل را به کم و بیش دژم نتوان کرد

  44. کار من و تو چنانکه رای من و تست

    از موم بدست خویش هم نتوان کرد

  45. حیی که بقدرت سر و رو می سازد

    همواره هم او کار عدو می سازد

  46. گویند قرابه گر مسلمان نبود

    او را تو چه گویی که کدو می سازد

  47. در دهر چو آواز گل تازه دهند

    فرمای بتا که می به اندازه دهند

  48. از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ

    فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند

  49. در دهر هر آن که نیم نانی دارد

    از بهر نشست آشیانی دارد

  50. نه خادم کس بود نه مخدوم کسی

    گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

  51. دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود

    غم خوردن بیهوده نمیدارد سود

  52. پر کن قدح می به کفم درنه زود

    تا باز خورم که بودنیها همه بود

  53. روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

    ابر از رخ گلزار همی شوید گرد

  54. بلبل به زبان پهلوی با گل زرد

    فریاد همی کند که می باید خورد

  55. زان پیش که بر سرت شبیخون آرند

    فرمای که تا باده گلگون آرند

  56. تو زر نئی ای غافل نادان که ترا

    در خاک نهند و باز بیرون آرند

  57. عمرت تا کی به خودپرستی گذرد

    یا در پی نیستی و هستی گذرد

  58. می نوش که عمریکه اجل در پی اوست

    آن به که به خواب یا به مستی گذرد

  59. کس مشکل اسرار اجل را نگشاد

    کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد

  60. من می نگرم ز مبتدی تا استاد

    عجز است به دست هر که از مادر زاد

  61. کم کن طمع از جهان و میزی خرسند

    از نیک و بد زمانه بگسل پیوند

  62. می در کف و زلف دلبری گیر که زود

    هم بگذرد و نماند این روزی چند

  63. گرچه غم و رنج من درازی دارد

    عیش و طرب تو سرفرازی دارد

  64. بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک

    در پرده هزار گونه بازی دارد

  65. گردون ز زمین هیچ گلی برنارد

    کش نشکند و هم به زمین نسپارد

  66. گر ابر چو آب خاک را بردارد

    تا حشر همه خون عزیزان بارد

  67. گر یک نفست ز زندگانی گذرد

    مگذار که جز به شادمانی گذرد

  68. هشدار که سرمایه سودای جهان

    عمرست چنان کش گذرانی گذرد

  69. گویند بهشت و حورعین خواهد بود

    آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

  70. گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک

    چون عاقبت کار چنین خواهد بود

  71. گویند بهشت و حور و کوثر باشد

    جوی می و شیر و شهد و شکر باشد

  72. پر کن قدح باده و بر دستم نه

    نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد

  73. گویند هر آن کسان که با پرهیزند

    زانسان که بمیرند چنان برخیزند

  74. ما با می و معشوقه از آنیم مدام

    باشد که به حشرمان چنان انگیزند

  75. می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد

    و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد

  76. پرهیز مکن ز کیمیایی که از او

    یک جرعه خوری هزار علت ببرد

  77. هر راز که اندر دل دانا باشد

    باید که نهفته تر ز عنقا باشد

  78. کاندر صدف از نهفتگی گردد در

    آن قطره که راز دل دریا باشد

  79. هر صبح که روی لاله شبنم گیرد

    بالای بنفشه در چمن خم گیرد

  80. انصاف مرا ز غنچه خوش می آید

    کو دامن خویشتن فراهم گیرد

  81. هرگز دل من ز علم محروم نشد

    کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

  82. هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

    معلومم شد که هیچ معلوم نشد

  83. هم دانه امید به خرمن ماند

    هم باغ و سرای بی تو و من ماند

  84. سیم و زر خویش از درمی تا بجوی

    با دوست بخور گر نه بدشمن ماند

  85. یاران موافق همه از دست شدند

    در پای اجل یکان یکان پست شدند

  86. خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر

    دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند

  87. یک جام شراب صد دل و دین ارزد

    یک جرعه می مملکت چین ارزد

  88. جز باده لعل نیست در روی زمین

    تلخی که هزار جان شیرین ارزد

  89. یک قطره آب بود با دریا شد

    یک ذره خاک با زمین یکتا شد

  90. آمد شدن تو اندرین عالم چیست

    آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

  91. یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد

    از کوزه شکسته ای دمی آبی سرد

  92. مامور کم از خودی چرا باید بود

    یا خدمت چون خودی چرا باید کرد

کتاب فروشان - فروش کتاب های دست دوم