نثار خاک رهت نقد جان من هر چند
حافظ

  1. نثار خاک رهت نقد جان من هر چند

    که نیست نقد روان را بر تو مقداری

  2. دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان

    چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری

  3. سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار

    دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری

  4. چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی

    به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری

  5. چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری

    خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری

  6. ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی

    ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری

  7. مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب

    که در پی است ز هر سویت آه بیداری

دانلود متن شعر زیبای حافظ

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  که نیست نقد روان را بر تو مقداری
چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری
خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری
که در پی است ز هر سویت آه بیداری نثار خاک رهت نقد جان من هر چند
دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان
سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی
مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  که نیست نقد روان را بر تو مقداری
چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری
خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری
که در پی است ز هر سویت آه بیداری نثار خاک رهت نقد جان من هر چند
دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان
سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی
مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب
  • پس زمینه شب متن نوشته:  که نیست نقد روان را بر تو مقداری
چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری
خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری
که در پی است ز هر سویت آه بیداری نثار خاک رهت نقد جان من هر چند
دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان
سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی
مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  که نیست نقد روان را بر تو مقداری
چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری
خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری
که در پی است ز هر سویت آه بیداری نثار خاک رهت نقد جان من هر چند
دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان
سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی
مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  نثار خاک رهت نقد جان من هر چند
دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان
سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی
مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب که نیست نقد روان را بر تو مقداری
چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری
خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری
که در پی است ز هر سویت آه بیداری
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  نثار خاک رهت نقد جان من هر چند
دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان
سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی
مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب که نیست نقد روان را بر تو مقداری
چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری
خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری
که در پی است ز هر سویت آه بیداری
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  نثار خاک رهت نقد جان من هر چند
دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان
سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی
مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب که نیست نقد روان را بر تو مقداری
چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری
خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری
که در پی است ز هر سویت آه بیداری
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  نثار خاک رهت نقد جان من هر چند
دلا همیشه مزن لاف زلف دلبندان
سرم برفت و زمانی به سر نرفت این کار
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی
مرو چو بخت من ای چشم مست یار به خواب که نیست نقد روان را بر تو مقداری
چو تیره رای شوی کی گشایدت کاری
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری
به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری
خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری
ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری
که در پی است ز هر سویت آه بیداری