در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
حافظ

  1. در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

    خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

    اگر تمام دیر مغان (عبادتگاه بت پرستان) را بگردی، دیوانه‌ای همچون من پیدا نخواهی کرد؛ برای بدست آوردن شراب، جایی جامه‌ی صوفی خود را گرو گذاشته‌ام و جایی هم کتابم را.

  2. دل که آیینه شاهیست غباری دارد

    از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

    دل که آیینه‌ای است برای تجلی جمال شاهی، غباری گرفته است؛ از خدا می خواهم که با همنشینی با یک روشن فکر، این غبار زدوده شود.

  3. کرده ام توبه به دست صنم باده فروش

    که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

    از دست زیباروی شراب فروش توبه کرده‌ام که دیگر بدون حضور چهره‌ی مجلس آرایی، شراب ننوشم.

  4. نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج

    نروند اهل نظر از پی نابینایی

    اگر نرگس به نادرستی ادعا کرد که شبیه چشمان تو است، ناراحت نشو چرا که اهل نظر و دانایان به دنبال یک نابینا و ناآگاه، راه نمی‌افتند.

  5. شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

    ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی

    مگر اینکه شمع، شرح این داستان را بازگو کند وگرنه پروانه میلی به سخن گفتن ندارد.

  6. جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر

    در کنارم بنشانند سهی بالایی

    از چشمانم تا به دامنم، جوی‌هایی از اشک روان کرده‌ام؛ به امید آنکه شاید در کنار من سرو قامتی بنشانند (بکارند)

  7. کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

    گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی

    با شراب برای من یک کشتی بساز (تا به وسیله‌ی آن از غرق شدن نجات پیدا کنم) چرا که بدون چهره‌ی دوست، از فرط اندوه، هر گوشه‌ی چشمم به یک دریا تبدیل شده است.

  8. سخن غیر مگو با من معشوقه پرست

    کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی

    با من که دوست را می‌پرستم، از کس یا چیز دیگری صحبت نکن چرا که آنچنان به دوست و جام شراب دلبستگی دارم که به چیز دیگری علاقه‌‌مند نیستم.

  9. این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت

    بر در میکده ای با دف و نی ترسایی

    این سخن که سحرگاه ترسایی با دف و نی بر در میکده‌ای می سرود برایم چقدر جالب بود:

  10. گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

    آه اگر از پی امروز بود فردایی

    اگر با این چیزی که حافظ دارد، کسی مسلمان به حساب می‌آید؛ وای اگر فردای قیامتی هم در کار باشد!

دانلود متن شعر زیبای حافظ

از میان تصاویر زیر، عکس نوشته‌ی این شعر را انتخاب نمایید:

  • پس زمینه کاهی متن نوشته:  خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نروند اهل نظر از پی نابینایی
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
در کنارم بنشانند سهی بالایی
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی
بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
آه اگر از پی امروز بود فردایی در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
شرح این قصه مگر شمع برآرد ب
  • پس زمینه قرمز متن نوشته:  خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نروند اهل نظر از پی نابینایی
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
در کنارم بنشانند سهی بالایی
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی
بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
آه اگر از پی امروز بود فردایی در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
شرح این قصه مگر شمع برآرد ب
  • پس زمینه شب متن نوشته:  خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نروند اهل نظر از پی نابینایی
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
در کنارم بنشانند سهی بالایی
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی
بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
آه اگر از پی امروز بود فردایی در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
شرح این قصه مگر شمع برآرد به
  • پس زمینه سفید متن نوشته:  خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نروند اهل نظر از پی نابینایی
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
در کنارم بنشانند سهی بالایی
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی
بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
آه اگر از پی امروز بود فردایی در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
شرح این قصه مگر شمع برآرد ب
  • پس زمینه غروب خورشید متن نوشته:  در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نروند اهل نظر از پی نابینایی
ور
  • پس زمینه بنفش متن نوشته:  در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نروند اهل نظر از پی نابینایی
ور نه پروا
  • پس زمینه سیاه متن نوشته:  در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نروند اهل نظر از پی نابینایی
ور نه پروا
  • پس زمینه طبیعت متن نوشته:  در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نروند اهل نظر از پی نابینایی
ور نه پرو

    • مغان

      مغ
      مغان
      مغ به معنی پیشوای دین زرتشتی است و مغان، جمع آن. مغان در اصل قبیله ای از قوم ماد بودند که مقام روحانیت منحصراً به آنان تعلق داشت . آنگاه که آیین زرتشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد مغان پیشوایان دیانت جدید شدند.
    • دیر

      دیر
      پرستش‌گاه بت‌پرستان. پرستش‌گاه مغان. خانه ای که راهبان در آن عبادت کنند و غالباً از شهرهای بزرگ بدور است و در بیابانها و قله های کوهها برپا گردد.
    • خرقه

      خِرقه
      لباسی که از وصله شدن تکه پارچه‌های گوناگون درست شده است. جامه مخصوص درویشان
    • صحبت

      صحبت
      دوستی، نشست و برخاست، همنشینی، همراهی
    • صنم

      صنم
      بت
      بت
      زیباروی
    • نرگس

      نرگس
      نرگس
      نام گلی است خوشبو که ته و ساقه اش مانند پیاز است و بر سر گلی می آورد زرد یا بنفش
      کنایه از چشم معشوق
    • شیوه

      شیوه
      طرز، راه و روش
      خوی ، عادت
      ناز، کرشمه
      مکر
    • لاف

      لاف
      خودستایی به دروغ
      بی حیایی
      جنگ
      سخن
      ادعا
    • شمع

      شمع
      موم عسل که از آن برای روشنایی استفاده کنند.
      معشوق، زیباروی
    • پروایی

      پروا
      ترس
      تاب توان
      عزم میل رغبت
      توجه التفات
    • سهی

      سهی
      راست و درست را گویند عموماً و هر چیز راست رسته را خوانند خصوصاً
    • جام

      جام
      جام
      پیاله آبخوری، پیاله شرابخوری
      آیینه شیشه‌ای، شیشه‌های رنگی
      جام جم: جام گیتی نما، جام جهان نما. جامی که جمشید چهارمین پادشاه پیشدادی اختراع کرد و در آن اوضاع جهان را مشاهده می کرد، این جام بعدها به کیخسرو و دارا رسید. در عرفان از این جام به دل تعبیر می شود.
    • دف

      دف
      دف
      سازی کوبه‌ای شامل حلقه‌ای چوبی است که پوست نازکی بر آن کشیده‌اند و با ضربه‌های انگشت می‌نوازند.
    • ترسایی

      ترسا
      مسیحی
      مطلق کافر یا بت پرست
      نزد صوفیه مرد روحانی را گویند که صفات ذمیمه ٔ نفس اماره ٔ او متبدل شده باشد و بصفات حمیده گراییده گردد