رزم خاقان چین با هیتالیان - قسمت اول
فردوسی

  1. چنین گفت پرمایه دهقان پیر

    سخن هرچ زو بشنوی یادگیر

  2. که از نامداران با فر و داد

    ز مردان جنگی به فر ونژاد

  3. چوخاقان چینی نبود از مهان

    گذشته ز کسری بگرد جهان

  4. همان تا لب رود جیحون ز چین

    برو خواندندی بداد آفرین

  5. سپهدار با لشکر و گنج و تاج

    بگلزریون بودزان روی چاج

  6. سخنهای کسری به گرد جهان

    پراگنده شد درمیان مهان

  7. به مردی و دانایی و فرهی

    بزرگی وآیین شاهنشهی

  8. خردمند خاقان بدان روزگار

    همی دوستی جست با شهریار

  9. یکی چند بنشست با رای زن

    همه نامداران شدند انجمن

  10. بدان دوستی را همی جای جست

    همان از رد و موبدان رای جست

  11. یکی هدیه آراست پس بی شمار

    همه یاد کرد از در شهریار

  12. ز اسبان چینی و دیبای چین

    ز تخت وز تاج وز تیغ و نگین

  13. طرایف که باشد به چین اندرون

    بیاراست از هر دری برهیون

  14. ز دینار چینی ز بهر نثار

    به گنجور فرمود تا سی هزار

  15. بیاورد و با هدیه ها یار کرد

    دگر را همه بار دینار کرد

  16. سخنگوی مردی بجست از مهان

    خردمند و گردیده گرد جهان

  17. بفرمود تا پیش اوشد دبیر

    ز خاقان یکی نامه ای برحریر

  18. نبشتند برسان ارژنگ چین

    سوی شاه با صد هزار آفرین

  19. گذر مرد را سوی هیتال بود

    همه ره پر از تیغ و کوپال بود

  20. ز سغد اندرون تا به جیحون سپاه

    کشیده رده پیش هیتال شاه

  21. گوی غاتفر نام سالارشان

    به جنگ اندورن نامبردارشان

  22. چو آگه شد از کار خاقان چین

    وزان هدیه شهریار زمین

  23. ز لشکر جهاندیده گان را بخواند

    سخن سر به سر پیش ایشان براند

  24. چنین گفت باسرکشان غاتفر

    که مارا بدآمد ز اختر به سر

  25. اگر شاه ایران و خاقان چین

    بسازند وز دل کنند آفرین

  26. هراسست زین دوستی بهر ما

    برین روی ویران شود شهرما

  27. بباید یکی تاختن ساختن

    جهان از فرستاده پرداختن

  28. زلشکر یکی نامور برگزید

    سرافراز جنگی چنانچون سزید

  29. بتاراج داد آن همه خواسته

    هیونان واسبان آراسته

  30. فرستاده را سر بریدند پست

    ز ترکان چینی سواری نجست

  31. چوآگاهی آمد به خاقان چین

    دلش گشت پر درد و سر پر ز کین

  32. سپه را ز قجغارباشی براند

    به چین وختن نامداری نماند

  33. ز خویشان ارجاسب وافراسیاب

    نپرداخت یک تن به آرام و خواب

  34. برفتند یکسر به گلزریون

    همه سر پر از خشم و دل پر زخون

  35. سپهدار خاقان چین سنجه بود

    همی به آسمان بر زد از خاک دود

  36. ز جوش سواران به چاچ اندرون

    چو خون شد به رنگ آب گلزریون

  37. چو آگاه شد غاتفر زان سخن

    که خاقان چینی چه افگند بن

  38. سپاهی ز هیتالیان برگزید

    که گشت آفتاب ازجهان ناپدید

  39. زبلخ وز شگنان و آموی و زم

    سلیح وسپه خواست و گنج درم

  40. ز سومان وز ترمذ و ویسه گرد

    سپاهی برآمد زهرسوی گرد

  41. ز کوه و بیابان وز ریگ و شخ

    بجوشید لشکر چو مور و ملخ

  42. چو بگذشت خاقان برود برک

    توگفتی همی تیغ بارد فلک

  43. سپاه انجمن کرد بر مای و مرغ

    سیه گشت خورشید چون پر چرغ

  44. ز بس نیزه وتیغهای بنفش

    درفشیدن گونه گونه درفش

  45. به خارا پر از گرد وکوپال بود

    که لشکرگه شاه هیتال بود

  46. بشد غاتفر با سپاهی چو کوه

    ز هیتال گرد آور دیده گروه

  47. چو تنگ اندرآمد ز هر سو سپاه

    ز تنگی ببستند بر باد راه

  48. درخشیدن تیغهای سران

    گراییدن گرزهای گران

  49. توگفتی که آهن زبان داردی

    هوا گرز را ترجمان داردی

  50. یکی باد برخاست و گردی سیاه

    بشد روشنایی ز خورشید و ماه

  51. کشانی وسغدی شدند انجمن

    پر از آب رو کودک و مرد وزن

  52. که تا چون بود کارآن رزمگاه

    کرا بردهد گردش هور وماه

  53. یکی هفته آن لشکر جنگجوی

    بروی اندر آورده بودند روی

  54. به هر جای برتوده ای کشته بود

    ز خون خاک وسنک ارغوان گشته بود

  55. ز بس نیزه و گرز و کوپال و تیغ

    توگفتی همی سنگ بارد ز میغ

  56. نهان شد بگرد اندرون آفتاب

    پر از خاک شد چشم پران عقاب

  57. بهشتم سوی غاتفر گشت گرد

    سیه شد جهان چوشب لاژورد

  58. شکست اندر آمد به هیتالیان

    شکستی که بستنش تا سالیان

  59. ندیدند وهرکس کزیشان بماند

    به دل در همی نام یزدان بخواند

  60. پراگنده بر هر سویی خسته بود

    همه مرز پرکشته وبسته بود

  61. همی این بدان آن بدین گفت جنگ

    ندیدیم هرگز چنین با درنگ

  62. همانا نه مردم بدند آن سپاه

    نشایست کردن بدیشان نگاه

  63. به چهره همه دیو بودند و دد

    به دل دور ز اندیشه نیک و بد

  64. ز ژوپین وز نیزه و گرز و تیغ

    توگفتی ندانند راه گریغ

  65. همه چهره اژدها داشتند

    همه نیزه بر ابر بگذاشتند

  66. همه چنگهاشان بسان پلنگ

    نشد سیر دلشان توگویی ز جنگ

  67. یکی زین ز اسبان نبرداشتند

    بخفتند و بر برف بگذاشتند

  68. خورش بارگی راهمه خار بود

    سواری بخفتی دو بیدار بود

  69. نداریم ما تاب خاقان چین

    گذر کرد باید به ایران زمین

  70. گر ای دون که فرمان برد غاتفر

    ببندد به فرمان کسری کمر

  71. سپارد بدو شهر هیتال را

    فرامش کند گرز و کوپال را

  72. وگرنه خود از تخمه خوشنواز

    گزینیم جنگاوری سرفراز

  73. که اوشاد باشد بنوشین روان

    بدو دولت پیر گردد جوان

  74. بگوید بدو کار خاقان چین

    جهانی بروبر کنند آفرین

  75. که با فر و برزست و بخش و خرد

    همی راستی را خرد پرورد

  76. نهادست بر قیصران باژ و ساو

    ندارند با او کسی زور و تاو

  77. ز هیتالیان کودک و مرد وزن

    برین یک سخن برشدند انجمن

  78. چغانی گوی بود فرخ نژاد

    جهانجوی پر دانش و بخش و داد

  79. خردمند و نامش فغانیش بود

    که با گنج و با لشکر خویش بود

  80. بزرگان هیتال وخاقان چین

    به شاهی برو خواندند آفرین

  81. پس آگاهی آمد به شاه بزرگ

    ز خاقان که شد نامدار سترگ

  82. ز هیتال و گردان آن انجمن

    که آمد ز خاقان بریشان شکن

  83. ز شاه چغانی که با بخت نو

    بیامد نشست از بر تخت نو

  84. پراندیشه بنشست شاه جهان

    ز گفتار بیدار کارآگهان

  85. به ایوان بیاراست جای نشست

    برفتند گردان خسروپرست

  86. ابا موبد موبدان اردشیر

    چوشاپور وچون یزدگرد دبیر

  87. همان بخردان نماینده راه

    نشستند یک سر بر تخت شاه

  88. چنین گفت کسری که ای بخردان

    جهان گشته و کار دیده ردان

  89. یکی آگهی یافتم ناپسند

    سخنهای ناخوب و ناسودمند

  90. ز هیتال وز ترک وخاقان چین

    وزان مرزبانان توران زمین

  91. بی اندازه لشکر شدند انجمن

    ز چاچ وز چین وز ترک و ختن

  92. یکی هفته هیتال با ترک و چین

    ز اسبان نبرداشتند ایچ زین

  93. به فرجام هیتال برگشته شد

    دو بهره مگر خسته و کشته شد

  94. بدان نامداری که هیتال بود

    جهانی پر از گرز وکوپال بود

  95. شگفتست کآمد بریشان شکست

    سپهبد مباد ایچ با رای پست

  96. اگر غاتفر داشتی نام و رای

    نبردی سپهر آن سپه را ز جای

  97. چوشد مرز هیتالیان پر ز شور

    بجستند از تخم بهرام گور

  98. نو آیین یکی شاه بنشاندند

    به شاهی برو آفرین خواندند

  99. نشستست خاقان بدان روی چاج

    سرافراز با لشگر و گنج تاج

  100. ز خویشان ارجاسب و افراسیاب

    جز از مرز ایران نبینند به خواب

  101. ز پیروزی لشکر غاتفر

    همی برفرازد به خورشید سر

  102. سزد گر نباشیم همداستان

    که خاقان نخواند چنین داستان

  103. که تا آن زمین پادشاهی مراست

    که دارند ازو چینیان پشت راست

  104. همه زیردستان از ایشان به رنج

    سپرده بدیشان زن و مرد و گنج

  105. چه بینید یکسر کنون اندرین

    چه سازیم با ترک وخاقان چین

  106. بزرگان داننده برخاستند

    همه پاسخش را بیاراستند

  107. گرفتند یک سر برو آفرین

    که ای شاه نیک اختر و پاکدین

  108. همه مرز هیتال آهرمنند

    دورویند واین مرز را دشمنند

  109. بریشان سزد هرچ آید ز بد

    هم از شاه گفتار نیکو سزد

  110. ازیشان اگر نیستی کین و درد

    جز از خون آن شاه آزادمرد

  111. بکشتند پیروز را ناگهان

    چنان شهریاری چراغ جهان

  112. مبادا که باشند یک روز شاد

    که هرگز نخیزد ز بیداد داد

  113. چنینست بادافره دادگر

    همان بدکنش را بد آید به سر

  114. ز خاقان اگر شاه راند سخن

    که دارد به دل کین و درد کهن

  115. سزد گر ز خویشان افراسیاب

    بدآموز دارد دو دیده پرآب

  116. دگر آنک پیروز شد دل گرفت

    اگر زو بترسی نباشد شگفت

  117. ز هیتال وز لشکر غاتفر

    مکن یاد وتیمار ایشان مخور

  118. ز خویشان ارجاسب و افراسیاب

    زخاقان که بنشست ازان روی آب

  119. به روشن روان کار ایشان بساز

    تویی درجهان شاه گردن فراز

  120. فروغ از تو گیرد روان و خرد

    انوشه کسی کو روان پرورد

  121. تو داناتری از بزرگ انجمن

    نبایدت فرزانه و رای زن

  122. تو را زیبد اندر جهان تاج وتخت

    که با فر و برزی و با رای و بخت

  123. اگر شاه سوی خراسان شود

    ازین پادشاهی هراسان شود

  124. هرآن گه که بینند بی شاه بوم

    زمان تا زمان لشکر آید ز روم

  125. از ایرانیان باز خواهند کین

    نماند بروبوم ایران زمین

  126. نه کس پای برخاک ایران نهاد

    نه زین پادشاهی ببد کرد یاد

  127. اگر شاه را رای کینست وجنگ

    ازو رام گردد به دریا نهنگ

  128. چو بشنید ز ایرانیان شهریار

    ز بزم وز پرخاش وز کارزار

  129. کسی را نبد گرد رزم آرزوی

    به بزم و بناز اندرون کرده خوی

  130. بدانست شاه جهان کدخدای

    که اندر دل بخردان چیست رای

  131. چنین داد پاسخ که یزدان سپاس

    کزو دارم اندر دو گیتی هراس

  132. که ایشان نجستند جز خواب وخورد

    فراموش کردند گرد نبرد

  133. شما را بر آسایش و بزمگاه

    گران شد چنینتان سر از رزمگاه

  134. تن آسان شود هرک رنج آورد

    ز رنج تنش باز گنج آورد

  135. به نیروی یزدان سرماه را

    بسیجیم یک سر همه راه را

  136. به سوی خراسان کشم لشکری

    بخواهم سپاهی ز هرکشوری

  137. جهان از بدان پاک بی خوکنم

    بداد ودهش کشوری نو کنم

  138. همه نامداران فروماندند

    به پوزش برو آفرین خواندند

  139. که ای شاه پیروز با فر و داد

    زمانه به دیدار توشاد باد

  140. همه نامداران تو را بنده ایم

    به فرمان و رایت سرافگنده ایم

  141. هرآنگه که فرمان دهد کارزار

    نبیند ز ما کاهلی شهریار

  142. ازان پس چو بنشست با رای زن

    بزرگان وکسری شدند انجمن

  143. همی بود ازین گونه تا ماه نو

    برآمد نشست از برگاه نو

  144. تو گفتی که جامی ز یاقوت زرد

    نهادند بر چادر لاژورد

  145. بدیدند بر چهره شاه ماه

    خروشی برآمد ز درگاه شاه

  146. چو برزد سر از کوه رخشان چراغ

    زمین شد به کردار زرین جناغ

  147. خروش آمد و ناله گاو دم

    ببستند بر پیل رویینه خم

  148. دمادم به لشکر گه آمد سپاه

    تبیره زنان برگرفتند راه

  149. بدرگاه شد یزدگرد دبیر

    ابا رای زن موبد اردشیر

  150. نبشتند نامه به هر کشوری

    بهر نامداری و هرمهتری

  151. که شد شاه با لشکر از بهر رزم

    شما کهتری را مسازید بزم

  152. بفرمود نامه بخاقان چین

    فغانیش راهم بکرد آفرین

  153. یکی لشکری از مداین براند

    که روی زمین جز بدریا نماند

  154. زمین کوه تاکوه یک سر سپاه

    درفش جهاندار بر قلبگاه

  155. یکی لشکری سوی گرگان کشید

    که گشت آفتاب از جهان ناپدید

  156. بیاسود چندی ز بهر شکار

    همی گشت درکوه و در مرغزار

  157. بسغد اندرون بود خاقان که شاه

    به گرگان همی رای زد با سپاه

  158. ز خویشان ارجاسب و افراسیاب

    شده سغد یکسر چو دریای آب

  159. همی گفت خاقان سپاه مرا

    زمین برنتابد کلاه مرا

  160. از ایدر سپه سوی ایران کشیم

    وز ایران به دشت دلیران کشیم

  161. همه خاک ایران به چین آوریم

    همان تازیان را بدین آوریم

  162. نمانم که کس تاج دارد نه تخت

    نه اورنگ شاهی نه از تخت بخت

  163. همی بود یک چند باگفت وگوی

    جهانجوی با لشکری جنگجوی

  164. چنین تا بیامد ز شاه آگهی

    کز ایران بجنبید با فرهی

  165. وزان به خت پیروزی و دستگاه

    ز دریا به دریا کشیده سپاه

  166. بپیچید خاقان چو آگاه شد

    به رزم اندرون راه کوتاه شد

  167. به اندیشه بنشست با رای زن

    بزرگان لشکر شدند انجمن

  168. سپهدار خاقان به دستور گفت

    که این آگهی خوار نتوان نهفت

  169. شنیدم که کسری به گرگان رسید

    همه روی کشور سپه گسترید

  170. ندارد همانا ز ما آگاهی

    وگر تارک از رای دارد تهی

  171. ز چین تا به جیحون سپاه منست

    جهان زیر فر کلاه منست

  172. مرا پیش او رفت باید به جنگ

    بپوشد درم آتش نام وننگ

  173. گماند کزو بگذری راه نیست

    و گر در زمانه جز او شاه نیست

  174. بیاگاهد اکنون چومن جنگجوی

    شوم با سواران چین پیش اوی

  175. خردمند مردی به خاقان چین

    چنین گفت کای شهریار زمین

  176. تو با شاه ایران مکن رزم یاد

    مده پادشاهی و لشکر به باد

  177. ز شاهان نجوید کسی جای اوی

    مگر تیره باشد دل و رای اوی

  178. که با فر او تخت را شاه نیست

    بدیدار او در فلک ماه نیست

  179. همی باژ خواهد ز هند وز روم

    ز جایی که گنجست و آباد بوم

  180. خداوند تاجست و زیبای تخت

    جهاندار و بیدار و پیروز بخت

  181. چوبشنید خاقان ز موبد سخن

    یکی رای شایسته افگند بن

  182. چنین گفت با کاردان راه جوی

    که این را چه بیند خردمند روی

  183. دوکارست پیش اندرون ناگزیر

    که خامش نشاید بدن خیره خیر

  184. که آن را به پایان جز از رنج نیست

    به از بر پراگندن گنج نیست

  185. ز دینار پوشش نیاید نه خورد

    نه گستردنی روز ننگ و نبرد

  186. بدو ایمنی باید و خوردنی

    همان پوشش و نغز گستردنی

  187. هرآنکس که از بد هراسان شود

    درم خوار گیرد تن آسان شود

  188. ز لشکر سخنگوی ده برگزید

    که دانند گفتار دانا شنید

  189. یکی نامه بنبشت با آفرین

    سخندان چینی چو ار تنگ چین

  190. برفت آن خرد یافته ده سوار

    نهان پرسخن تا درشهریار

  191. به کسری چو برداشتند آگهی

    بیاراست ایوان شاهنشهی

  192. بفرمود تا پرده برداشتند

    ز درگاهشان شاد بگذاشتند

  193. برفتند هر ده برشهریار

    ابا نامه و هدیه و با نثار

  194. جهاندار چون دید بنواختشان

    ز خاقان بپرسید و بنشاختشان

  195. نهادند سر پیش او بر زمین

    بدادند پیغام خاقان چین

  196. به چینی یکی نامه ای برحریر

    فرستاده بنهاد پیش دبیر

  197. دبیر آن زمان نامه خواندن گرفت

    همه انجمن ماند اندر شگفت

  198. سر نامه بود از نخست آفرین

    ز دادار بر شهریار زمین

  199. دگر سر فرازی و گنج و سپاه

    سلیح وبزرگی نمودن به شاه

  200. سه دیگر سخن آنک فغفور چین

    مراخواند اندر جهان آفرین

  201. مرا داد بی آرزو دخترش

    نجویند جز رای من لشکرش

  202. وزان هدیه کز پیش نزدیک شاه

    فرستاد وهیتال بستد ز راه

  203. بران کینه رفتم من از شهر چاج

    که بستانم از غاتفر گنج وتاج

  204. بدان گونه رفتم ز گلزریون

    که شد لعلگون آب جیحون ز خون

  205. چو آگاهی آمد به ماچین و چین

    بگوینده برخواندیم آفرین

  206. ز پیروزی شاه ومردانگی

    خردمندی و شرم و فرزانگی

  207. همه دوستی بودی اندرنهان

    که جوییم باشهریار جهان

  208. چو آن نامه بشنید و گفتار اوی

    بزرگی ومردی وبازار اوی

  209. فرستاده راجایگه ساختند

    ستودند بسیار و بنواختند

  210. چو خوان ومی آراستی میگسار

    فرستاده راخواستی شهریار

  211. ببودند یک ماه نزدیک شاه

    به ایوان بزم و به نخچیرگاه

  212. یکی بارگه ساخت روزی به دشت

    ز گردسواران هوا تیره گشت

  213. همه مرزبانان زرین کمر

    بلوچی و گیلی به زرین سپر

  214. سراسر بدان بارگاه آمدند

    پرستنده نزدیک شاه آمدند

  215. چوسیصدز پیلان زرین ستام

    ببردند وشمشیر زرین نیام

  216. درخشیدن تیغ و ژوپین وخشت

    توگویی که زر اندر آهن سرشت

  217. بدیبا بیاراسته پشت پیل

    بدو تخت پیروزه هم رنگ نیل

  218. زمین پرخروش وهوا پر ز جوش

    همی کر شد مردم تیزگوش

  219. فرستاده بردع وهند و روم

    ز هر شهریاری ز آباد بوم

  220. ز دشت سواران نیزه گزار

    برفتند یک سر سوی شهریار

  221. به چینی نمود آنک شاهی کراست

    ز خورشید تا پشت ماهی کراست

  222. هوا پر شد از جوش گرد سوار

    زمین پرشد از آلت کار زار

  223. به دشت اندر آورد گه ساختند

    سواران جنگی همی تاختند

  224. به کوپال و تیغ و بتیر و کمان

    بگشتند گردنکشان یک زمان

  225. همه دشت ژوپین زن و نیزه دار

    به یک سو پیاده به یک سو سوار

  226. فرستاده گان را ز هر کشوری

    ز هر نامداری و هر مهتری

  227. شگفت آمد از لشکر و ساز اوی

    همان چهره و نام وآواز اوی

  228. فرستادگان یک به دیگر به راز

    بگفتند کین شاه گردن فراز

  229. هنر جوید وهیچ پیچد عنان

    به کردار پیکر نماید سنان

  230. هنرگرد نمودی به ما شهریار

    ازو داشتی هر یکی یادگار

  231. چو هریک برفتی برشاه خویش

    سخن داشتی یارهمراه خویش

  232. بگفتی که چون شاه نوشین روان

    بدیده نبینند پیر و جوان

  233. سخن هرچ گفتند اندر نهان

    بگفتند با شهریار جهان

  234. به گنجور فرمود پس شهریار

    که آرد به دشت آلت کارزار

  235. بیاورد خفتان وخود و زره

    بفرمود تا برگشاید گره

  236. گشاده برون کرد زورآزمای

    نبرداشتی جوشن او زجای

  237. همان خود و خفتان و کوپال اوی

    نبرداشتی جز بر و یال اوی

  238. کمانکش نبودی به لشکر چنوی

    نه ازنامداران چنان جنگجوی

  239. به آوردگه رفت چون پیل مست

    یکی گرزه گاو پیکر به دست

  240. به زیر اندرون با ره گامزن

    ز بالای او خیره شد انجمن

  241. خروش آمد و ناله کرنای

    هم از پشت پیلان جرنگ درای

  242. تبیره زنان پیش بردند سنج

    زمین آمد از سم اسبان به رنج

  243. شهنشاه با خود و گبر و سنان

    چپ و راست گردان و پیچان عنان

  244. فرستادگان خواندند آفرین

    یکایک نهادند سر بر زمین

  245. به ایوان شد از دشت شاه جهان

    یکایک برفتند با اومهان

  246. بفرمود تا پیش او شد دبیر

    ابا موبد موبدان اردشیر

  247. به قرطاس برنامه خسروی

    نویسنده بنوشت بر پهلوی

  248. قلم چون دو رخ را به عنبر بشست

    سرنامه کرد آفرین از نخست

  249. بران دادگر کوسپهر آفرید

    بلندی وتندی و مهر آفرید

  250. همه بنده گانیم و او پادشاست

    خرد برتوانایی او گواست

  251. نفس جز به فرمان اونشمرد

    پی مور بی او زمین نسپرد

  252. ازو خواستم تا مگر آفرین

    رساند ز ما سوی خاقان چین

  253. نخست آنک گفتی ز هیتالیان

    کزان گونه بستند بد را میان

  254. به بیداد برخیره خون ریختند

    به دام نهاده خود آویختند

  255. اگر بد کنش زور دارد چو شیر

    نباید که باشد به یزدان دلیر

  256. چوایشان گرفتند راه پلنگ

    تو پیروز گشتی برایشان به جنگ

  257. و دیگر که گفتی ز گنج و سپاه

    ز نیروی فغفور و تخت و کلاه

  258. کسی کز بزرگی زند داستان

    نباشد خردمند همداستان

  259. توتخت بزرگی ندیدی نه تاج

    شگفت آمدت لشکر و مرز چاج

  260. چنین باکسی گفت باید که گنج

    نبیند نه لشکر نه رزم و نه رنج

  261. بزرگان گیتی مرا دیده اند

    کسان کم ندیدند بشنیده اند

  262. که دریای چین را ندارم بآب

    شود کوه از آرام من درشتاب

  263. سراسر زمین زیر گنج منست

    کجا آب وخاکست رنج منست

  264. سه دیگر کجا دوستی خواستی

    به پیوند ما دل بیاراستی

  265. همی بزم جویی مرا نیست رزم

    نه خرد کسی رزم هرگز به بزم

  266. و دیگر که با نامبردار مرد

    نجوید خردمند هرگز نبرد

  267. بویژه که خود کرده باشد به جنگ

    گه رزم جستن نجوید درنگ

  268. بسی دیده باشد گه کارزار

    نخواهد گه رزم آموزگار

  • آموی

    آموی
    نام دشتی وسیع و ریگی در ماوراءالنهر در ساحل رودخانه‌ی جیحون
  • میغ

    میغ
    ابر، مِه
    سیاه