دگر باره اسپان ببستند سخت
فردوسی

  1. دگر باره اسپان ببستند سخت

    به سر بر همی گشت بدخواه بخت

    بار دیگر، اسبان را محکم بستند. اقبال نامبارک، از بالای سرشان گذر می‌کرد.

  2. به کشتی گرفتن نهادند سر

    گرفتند هر دو دوال کمر

    شروع به کشتی گرفتن کردند و هر دو دوال کمر یکدیگر را گرفتند

  3. هرآنگه که خشم آورد بخت شوم

    کند سنگ خارا به کردار موم

    هرگاه که بخت شوم، خشمگین شود، می‌تواند سنگ سخت خارا را مانند موم نرم کند.

  4. سرافراز سهراب با زور دست

    تو گفتی سپهر بلندش ببست

    گویی گردون، دستان سهراب سربلند قوی پنجه را بست.

  5. غمی بود رستم بیازید چنگ

    گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ

    رستم، خشمگین بود. چنگ زد و پهلو و یال آن پنلنگ جنگی را گرفت.

  6. خم آورد پشت دلیر جوان

    زمانه بیامد نبودش توان

    کمر آن پهلوان جوان (سهراب) را خم کرد. روزگار سهراب سر آمده بود و بنابراین توانی نداشت (که با رستم مقابله کند)

  7. زدش بر زمین بر به کردار شیر

    بدانست کاو هم نماند به زیر

    رستم سهراب را همانند شیری به زمین کوبید. رستم از این آگاه بود که سهراب هم مدت زیادی به زیر او باقی نخواهد ماند.

  8. سبک تیغ تیز از میان برکشید

    بر شیر بیدار دل بردرید

    سریع، دشنه برنده خود را از کمرش بیرون کشید و با آن، پهلوی آن شیر زنده‌دل را پاره کرد.

  9. بپیچید زانپس یکی آه کرد

    ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد

    پس از آن،‌ سهراب از درد به خود پیچید و آهی کشید. دیگر به خوبی و بدی فکر نمی‌کرد.

  10. بدو گفت کاین بر من از من رسید

    زمانه به دست تو دادم کلید

    سهراب به رستم گفت: خودم باعث و بانی این وضعی هستم که برایم پیش آمده است. اما روزگار، کلید عمر مرا به دستان تو سپرده بود.

  11. تو زین بیگناهی که این کوژپشت

    مرابرکشید و به زودی بکشت

    اما تو در این ماجرا گناهکار نیستی چرا که گردون، مرا بالا برد و بزرگی داد و خیلی زود من را به کشتن داد.

  12. به بازی بکویند همسال من

    به خاک اندر آمد چنین یال من

    کودکان هم سن و سال من، الان در کوی و برزن مشغول بازی کردن هستند. اما موهای من اینگونه به خاک افتاد.

  13. نشان داد مادر مرا از پدر

    ز مهر اندر آمد روانم بسر

    مادرم به من از پدرم نشانه‌ای داد. از مهر، جانم از سرم بیرون رفت.

  14. هرآنگه که تشنه شدستی به خون

    بیالودی آن خنجر آبگون

    تو هر وقت که به خون تشنه می‌شدی، آن خنجر آبدیده‌ات را به خون آلوده می‌کردی.

  15. زمانه به خون تو تشنه شود

    براندام تو موی دشنه شود

    هم اکنون، روزگار هم به خون تو تشنه می‌شود. موهای روی بدنت، برای تو همانند دشنه می‌شوند.

  16. کنون گر تو در آب ماهی شوی

    و گر چون شب اندر سیاهی شوی

    حال اگر تو حتی بروی در دریا و ماهی شوی. ویا همانند شب، در سیاهی گم شوی.

  17. وگر چون ستاره شوی بر سپهر

    ببری ز روی زمین پاک مهر

    و اگر همانند ستاره به آسمان بروی. و به کلی از زمین دل بکنی.

  18. بخواهد هم از تو پدر کین من

    چو بیند که خاکست بالین من

    هنگامی که پدرم ببیند که خاک بالشت من است، کین مرا از تو خواهد خواست. (انتقام من را از تو خواهد گرفت)

  19. ازین نامداران گردنکشان

    کسی هم برد سوی رستم نشان

    بالاخره یک نفر از میان این همه نامدار و پهلوان، این خبر را به رستم خواهد رساند.

  20. که سهراب کشتست و افگنده خوار

    ترا خواست کردن همی خواستار

    که سهراب کشته شده است و به زاری فرو افتاده است. آن زمان، رستم سراغ تو خواهد آمد.

  21. چو بشنید رستم سرش خیره گشت

    جهان پیش چشم اندرش تیره گشت

    هنگامی که رستم نام «رستم» را شنید، سرش گیج رفت. دنیا پیش چشمانش تیره و تار شد.

  22. بپرسید زان پس که آمد به هوش

    بدو گفت با ناله و با خروش

    پس از آنکه رستم باز به هوش آمد، از سهراب سوال کرد و با ناله و فریاد به او گفت:

  23. که اکنون چه داری ز رستم نشان

    که کم باد نامش ز گردنکشان

    حالا چه نشانه ای از رستم به همراه خودت داری؟ که آرزو می‌کنم که نام رستم از میان نام‌های پهلوانان خط بخورد.

  24. بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی

    بکشتی مرا خیره از بدخویی

    سهراب به او گفت: حال اگر اینگونه که معلوم است، تو خودت رستم هستی، بدان که مرا به خاطر اخلاق بدت کشتی.

  25. ز هر گونه ای بودمت رهنمای

    نجنبید یک ذره مهرت ز جای

    من تو را با روش‌های گوناگون راهنمایی می‌کردم اما تو یک ذره هم دلت نرم نشد و نظرت عوض نشد.

  26. چو برخاست آواز کوس از درم

    بیامد پر از خون دو رخ مادرم

    هنگامی که صدای کوس از کنار در خانه من بلند شد (به نشانه نزدیک بودن زمان حرکت). مادرم که دو گونه‌اش خونین بود (خون گریه کرده بود) نزد من آمد.

  27. همی جانش از رفتن من بخست

    یکی مهره بر بازوی من ببست

    جانش را به خاطر رفتن من، پاره کرد. یک مهره به بازوی من بست.

  28. مرا گفت کاین از پدر یادگار

    بدار و ببین تا کی آید به کار

    به من گفت که این مهره را که از پدرت یادگار است، نزد خودت نگه دار و ببین تا کی به دردت بخورد.

  29. کنون کارگر شد که بیکار گشت

    پسر پیش چشم پدر خوار گشت

    اکنون این مهره به کار آمد که کاری از آن ساخته نیست. و پسر جلوی چشم پدرش دارد می‌میرد.

  30. همان نیز مادر به روشن روان

    فرستاد با من یکی پهلوان

    همچنین، مادرم با دوراندیشی‌ای که داشت، یکی از پهلوانان را برای بودن در کنار من، روانه این سفر کرد

  31. بدان تا پدر را نماید به من

    سخن برگشاید به هر انجمن

    به این امید که پدرم را به من نشان دهد و در هر انجمنی، از این موضوع گفتگو کند.

  32. چو آن نامور پهلوان کشته شد

    مرا نیز هم روز برگشته شد

    هنگامی که آن پهلوان نامی کشته شد، روز من هم سیاه شد.

  33. کنون بند بگشای از جوشنم

    برهنه نگه کن تن روشنم

    هم اکنون بندهای جوشن من را باز کن و اندام برهنه سفید من را نگاه کن

  34. چو بگشاد خفتان و آن مهره دید

    همه جامه بر خویشتن بردرید

    هنگامی که رستم بندهای خفتان را باز کرد و آن مهره را دید، تمام لباسش را از تنش پاره کرد.

  35. همی گفت کای کشته بر دست من

    دلیر و ستوده به هر انجمن

    می‌گفت: ای کسی که به دست خود من کشته شده‌ای! ای کسی که در هر جمعی، مورد ستایش قرار می‌گیری و دلیر هستی.

  36. همی ریخت خون و همی کند موی

    سرش پر ز خاک و پر از آب روی

    خون می‌ریخت و موهایش را می‌کند. سرش پر از خاک بود و صورتش پر از اشک

  37. بدو گفت سهراب کین بدتریست

    به آب دو دیده نباید گریست

    سهراب به او گفت: این کار تو از آن یکی کار قبلی‌ات هم بدتر است. نباید با اشک‌هایت گریه کنی

  38. ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود

    چنین رفت و این بودنی کار بود

    چه فایده‌ای دارد که اکنون خودت را بکشی؟ اینگونه شد و این سرانجامی بود که باید اتفاق می‌افتاد.

  39. چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

    تهمتن نیامد به لشکر ز دشت

    هنگامی که خورشید تابنده از گنبد آسمان عبور کرد (شب شد) رستم از دشت نبرد به میان لشکر خود نیامد

  40. ز لشکر بیامد هشیوار بیست

    که تا اندر آوردگه کار چیست

    بیست نفر هشیار از میان لشکریان به میدان رزم آمدند تا ببینند که سرانجام کار چه شده است.

  41. دو اسپ اندر آن دشت برپای بود

    پر از گرد رستم دگر جای بود

    در آن دشت، دو اسب ایستاده بودند و رستم هم بصورت خاک‌آلود، در جای دیگر دشت بود.

  42. گو پیلتن را چو بر پشت زین

    ندیدند گردان بران دشت کین

    هنگامی که آن پهلوانان، در آن دشت پر از کین، آن پهلوانی را که تنش همانند فیل بود (رستم) ندیدند

  43. گمانشان چنان بد که او کشته شد

    سرنامداران همه گشته شد

    خیال کردند که رستم کشته شده است و همه نامداران سرگشته و درمانده شدند

  44. به کاووس کی تاختند آگهی

    که تخت مهی شد ز رستم تهی

    پیکی را به تاخت نزد کاووس فرستادند که به او بگوید که تخت پادشاهی دیگر رستمی ندارد.

  45. ز لشکر برآمد سراسر خروش

    زمانه یکایک برآمد به جوش

    ولوله‌ای در سرتاسر لشکر به پا شد. زمانه یک به یک به جوش افتاد

  46. بفرمود کاووس تا بوق و کوس

    دمیدند و آمد سپهدار طوس

    کاووس دستور داد که بوق و کوس را به صدا درآوردند تا طوس فرمانده، نزد او آمد.

  47. ازان پس بدو گفت کاووس شاه

    کز ایدر هیونی سوی رزمگاه

    سپس کاووس به طوس گفت که با شتاب به سوی میدان رزم برود

  48. بتازید تا کار سهراب چیست

    که بر شهر ایران بباید گریست

    به تاخت بروید ببینید که سرانجام سهراب چه شده است. که اکنون باید به حال سرزمین ایران گریه کرد.

  49. اگر کشته شد رستم جنگجوی

    از ایران که یارد شدن پیش اوی

    اگر رستم جنگجو کشته شده است، چه کسی توانایی آن را دارد که جلو سهراب برود؟

  50. به انبوه زخمی بباید زدن

    برین رزمگه بر نشاید بدن

    باید به صورت دسته جمعی (و نه تن به تن) سهراب را زخمی کرد.. دیگر نمی‌توان در این رزمگاه ماند.

  51. چو آشوب برخاست از انجمن

    چنین گفت سهراب با پیلتن

    هنگامی که صدای آشوب از جمعیت بلند شد. سهراب به رستم گفت:

  52. که اکنون که روز من اندر گذشت

    همه کار ترکان دگرگونه گشت

    که اکنون که روزگار من سپری شد، وضعیت ترکان تغییر کرده است.

  53. همه مهربانی بران کن که شاه

    سوی جنگ ترکان نراند سپاه

    با مهربانی کاری کن که شاه سپاهش را به سوی جنگ ترکان نراند.

  54. که ایشان ز بهر مرا جنگجوی

    سوی مرز ایران نهادند روی

    چرا که ترکان به خاطر من برای جنگ به سوی مرز ایران آمدند.

  55. بسی روز را داده بودم نوید

    بسی کرده بودم ز هر در امید

    روزهای خوب ریادی را به آنان مژده داده بودم. از هر دری برای آنان امیدی ساخته بودم

  56. نباید که بینند رنجی به راه

    مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه

    نباید که در راه بازگشت، صدمه و آسیبی ببینند. بجز با نیکی و مهربانی، جور دیگری به آنها نگاه نکن

  57. نشست از بر رخش رستم چو گرد

    پر از خون رخ و لب پر از باد سرد

    رستم مثل گرد، با چالاکی و سبکی سوار رخش شد در حالی که گونه‌اش پر از خون بود و لب او پر از آه سرد بود.

  58. بیامد به پیش سپه با خروش

    دل از کرده خویش با درد و جوش

    با خروش به نزدیک سپاه آمد در حالی که دلش از کردار خودش پر از درد و جوش بود.

  59. چو دیدند ایرانیان روی اوی

    همه برنهادند بر خاک روی

    هنگامی که ایرانیان چهره رستم را دیدند، به نشانه سپاسگزاری، صورتشان را به زمین گذاشتند.

  60. ستایش گرفتند بر کردگار

    که او زنده باز آمد از کارزار

    از خداوند تشکر کردند که رستم زنده از کارزار جنگ بازگشته است

  61. چو زان گونه دیدند بر خاک سر

    دریده برو جامه و خسته بر

    هنگامی که رستم را به این وضعیت دیدند که سرش پر از خاک بود و لباسش پاره بود و پهلویش زخمی شده بود؛

  62. به پرسش گرفتند کاین کار چیست

    ترادل برین گونه از بهر کیست

    از او سوال پرسیدند که این چه وضعی است؟ به خاطر چه کسی اینگونه غمگین هستی؟

  63. بگفت آن شگفتی که خود کرده بود

    گرامی تر خود بیازرده بود

    آن ماجرای شگفتی که از خودش سرزده بود را برای ایشان بازگو کرد. گفت که چگونه عزیزترین کسش را آسیب رسانده بود.

  64. همه برگرفتند با او خروش

    زمین پر خروش و هوا پر ز جوش

    همه با او همنوا شدند و به خروش آمدند . زمین پر از خروش شد و هوا پر از جوشش

  65. چنین گفت با سرفرازان که من

    نه دل دارم امروز گویی نه تن

    رستم اینگونه به سرداران گفت: که گویی من امروز نه دل دارم و نه تن

  66. شما جنگ ترکان مجویید کس

    همین بد که من کردم امروز بس

    شما نمی‌خواهد به دنبال جنگیدن با ترکان باشید. همین کار بدی که من امروز انجام داده‌ام، کافی است.

  67. چو برگشت ازان جایگه پهلوان

    بیامد بر پور خسته روان

    هنگامی که پهلوان از آن جایگاه بازگشت، نزد پسر آزرده خود بازگشت.

  68. بزرگان برفتند با او بهم

    چو طوس و چو گودرز و چون گستهم

    بزرگان لشکر همچون طوس و گودرز و گستهم، هم همراه با او رفتند.

  69. همه لشکر از بهر آن ارجمند

    زبان برگشادند یکسر ز بند

    همه لشکریان به خاطر آن بزرگوار شروع به سخن گفتن کردند.

  70. که درمان این کار یزدان کند

    مگر کاین سخن بر تو آسان کند

    که این کار را خداوند چاره می‌کند. شاید که خداوند این وضع را برای تو آسان کند.

  71. یکی دشنه بگرفت رستم به دست

    که از تن ببرد سر خویش پست

    رستم یک دشنه برداشت تا با آن سر خودش را از ته ببرد.

  72. بزرگان بدو اندر آویختند

    ز مژگان همی خون فرو ریختند

    بزرگان به دست و پای او افتادند و از مژگانشان خون ریختند

  73. بدو گفت گودرز کاکنون چه سود

    که از روی گیتی برآری تو دود

    گودرز به او گفت: که حالا چه سودی دارد که تو از روی روزگار دود بلند کنی (مردم را به آه کشیدن بیندازی و ناراحت کنی)؟

  74. تو بر خویشتن گر کنی صدگزند

    چه آسانی آید بدان ارجمند

    اگر تو به خودت صدبار هم آسیب برسانی، آن بزرگوار (سهراب) چه راحتی‌ای خواهد دید؟

  75. اگر ماند او را به گیتی زمان

    بماند تو بی رنج با او بمان

    اگر روزگار او به سر نیامده باشد، زنده می‌ماند، تو هم بدون ناراحتی در کنار او بمان

  76. وگر زین جهان این جوان رفتنیست

    به گیتی نگه کن که جاوید کیست

    و اگر این جوان از این دنیا رفتنی باشد، به روزگار نگاه کن و ببین که چه کسی عمر جاودانه دارد؟ (همه می‌میرند)

  77. شکاریم یکسر همه پیش مرگ

    سری زیر تاج و سری زیر ترگ

    همه ما در پیشگاه مرگ، شکار هستیم. هم سری که در زیر تاج است و هم سری که در زیر کلاه خود قرار دارد، هر دو توسط مرگ شکار می‌شوند.

  • سخت

    سخت
    فراوان و بسیار و غایت و نهایت
    محکم . استوار
    پیچیده . مشکل . دشوار
    زشت
    قوی
  • سپهر

    سپهر
    آسمان و به معنای مجازی تقدیر و سرنوشت
  • بر

    بر
    بالا، بلندی
    باز
    تن، بدن
    سینه، پهلو
    میوه
  • رستم

    رستم
    تهمتن
    نام پهلوان نامی ایران که جنگها و دلاوریهای او در شاهنامه آمده است. او فرزند زال و رودابه و از اهالی زابلستان بود.
    زادن رستم بارنج و سختی بسیار صورت گرفت چنانکه پهلوی رودابه رابه اشارت سیمرغ بدریدند و نوزاد را از شکم مادر بیرون کشیدند. هنگامی که رودابه بهبود یافت رستم را نزد او بردند و او از شادی گفت «برستم» یعنی آسوده شدم و از اینرو، کودک را رستم نام نهادند
  • بیازید

    یازیدن
    اراده کردن و قصد نمودن، متمایل شدن
    (دست) دراز کردن
  • زمانه

    زمانه
    روزگار
    عمر
    روز
    اجل، مرگ
    بخت× طالع
  • سبک

    سبک
    کم وزن
    چست . شتابان . جَلد. فرز.
  • بپیچید

    پیچیدن
    لوله کردن، خم کردن، درهم کردن
    متاثر شدن، متألم گشتن
    به رنج و درد دچار شدن (و دچار کردن)
  • کین

    کین
    کینه، عداوت و دشمنی
    انتقام
    خشم و غضب
  • خیره

    خیره
    بدخواه، بد اندیش
    سرکش، گستاخ
    تیره، تاریک
    حیران
    بیهوده
    ناتوان، سست
  • کوس

    کوس
    دُهل ، طبل بزرگ .
  • جوشن

    جوشن
    خفتان.سلاحی باشد غیر زره چه زره تمام از حلقه است و جوشن حلقه و تنگه ٔ آهن هم باشد.
  • ترگ

    ترگ
    ترک
    کلاه‌خود