شعرفارسی

حکایت عابد با شوخ دیده
سعدی

  1. زبان دانی آمد به صاحبدلی

    که محکم فرومانده ام در گلی

    شخص زبان‌بازی نزد صاحبدلی آمد و گفت که سخت در گل فرومانده‌ام (درمانده شده‌ام)

  2. یکی سفله را ده درم بر من است

    که دانگی از او بر دلم ده من است

    یک انسان فرومایه ده درهم از من طلب دارد. یک دانگ (یک ششم) از از وام روی دل من، به اندازه ده من (شصت کیلو) سنگینی می‌کند.

  3. همه شب پریشان از او حال من

    همه روز چون سایه دنبال من

    هر شب حال من از او آشفته است. هر روز او همانند سایه به دنبال من است.

  4. بکرد از سخنهای خاطر پریش

    درون دلم چون در خانه ریش

    با حرفهای آزارنده‌اش درون دلم را همانند در خانه‌ام زخمی کرده است (هم زخم زبان می‌زند، و هم بسیار بر در خانه‌ام می‌آید)

  5. خدایش مگر تا ز مادر بزاد

    جز این ده درم چیز دیگر نداد

    انگار که از زمانی که خدا او را از مادر زاده است، به غیر از این ده درهم، چیز دیگری به او نداده است.

  6. ندانسته از دفتر دین الف

    نخوانده بجز باب لاینصرف

    از کتاب دین حرف «الف» (بخشندگی) را یاد نگرفته است. بجز باب «لاینصرف» باب دیگری را نخوانده است. (از طلب خود نمی‌گذرد)

  7. خور از کوه یک روز سر بر نزد

    که این قلتبان حلقه بر در نزد

    روزی نبود که خورشید از پشت کوه طلوع کند و این آدم بی‌غیرت در خانه من را نزند.

  8. در اندیشه ام تا کدامم کریم

    از آن سنگدل دست گیرد به سیم

    در این فکر هستم که کدام انسان بخشنده‌ای پیدا می‌شود که با پولی که به من می‌دهد، من را در برابر آن سنگدل یاری کند.

  9. شنید این سخن پیر فرخ نهاد

    درستی دو در آستینش نهاد

    آن پیر نیک سرشت سخنهای مرد زبان‌باز را شنید و دو سکه کامل طلا در دست او گذاشت.

  10. زر افتاد در دست افسانه گوی

    برون رفت ازان جا چو زر تازه روی

    طلا در دست آن مرد داستان‌سرا افتاد و  شاداب همانند طلا، از آنجا بیرون رفت.

  11. یکی گفت شیخ این ندانی که کیست

    بر او گر بمیرد نباید گریست

    یک نفر به آن پیر گفت که ای شیخ! این فرد را می‌شناسی؟ اگر این فرد بمیرد هم نباید برای او گریه کرد.

  12. گدایی که بر شیر نر زین نهد

    ابو زید را اسب و فرزین نهد

    این فرد گدایی است که بر روی شیر نر زین می‌گذارد (شیر نر را رام می‌کند) آنچنان در بازی شطرنج مهارت دارد که در بازی با ابوزید، مهره اسب و وزیر خود را از ابتدای بازی بیرون می‌آورد و بدون اسب و وزیر هم ابوزید را شکست می‌دهد.

  13. بر آشفت عابد که خاموش باش

    تو مرد زبان نیستی گوش باش

    پیرمرد عابد فریاد زد که ساکت شو! تو انسان زبان‌آوری نیستی، گوش بده.

  14. اگر راست بود آنچه پنداشتم

    ز خلق آبرویش نگه داشتم

    اگر آنچه که گفت و من قبول کردم، درست بود، آبروی او را در برابر مردم حفظ کردم.

  15. وگر شوخ چشمی و سالوس کرد

    الا تا نپنداری افسوس کرد

    و اگر بی‌شرمی و دروغ پردازی کرد، مبادا فکر کنی که  من را به سخره گرفت.

  16. که خود را نگه داشتم آبروی

    ز دست چنان گر بزی یافه گوی

    چرا که با این کارم، از دست این بزگر هرزه‌گو، آبروی خود را حفظ کردم.

  17. بد و نیک را بذل کن سیم و زر

    که این کسب خیرست و آن دفع شر

    هم به انسان بد و هم به انسان خوب، پول خود را ببخش. که برای انسان خوب، این کار، کسب خیر است و برای انسان بد، این کار دفع شر است.

  18. خنک آن که در صحبت عاقلان

    بیاموزد اخلاق صاحبدلان

    خوشا به حال آن کسی که در همنشینی انسانهای فهمیده، اخلاق صاحبدلان را یاد بگیرد.

  19. گرت عقل و رای است و تدبیر و هوش

    به عزت کنی پند سعدی به گوش

    اگر دارای عقل و خرد و تدبیر و هوش هستی، با عزت به نصیحت سعدی گوش خواهی داد.

  20. که اغلب در این شیوه دارد مقال

    نه در چشم و زلف و بناگوش و خال

    که در بیشتر موارد، سخنانش در این موضوعات است و نه در موضوعات مرتبط با زیبایی چهره (چشم و زلف و بناگوش و خال زیبارویان)

  • الف

    الف
    هزار، هزار بخشیدن، مرد بخشنده
    انس، الفت
  • لاینصرف

    لاینصرف
    غیرمنصرف
    اصطلاحی در نحو. اسمی که کسره و تنوین را قبول نمی‌کند.
    آنکه از قصد و نیت خود برنمی‌گردد و منصرف نمی‌شود. کسی که کوتاه نمی‌آید.
  • فرزین

    فرزین
    مهره وزیر در بازی شطرنج.
  • شوخ

    شوخی
    شوخ
    بی‌ادبی، بی‌حیایی
    گستاخی، بی‌باکی
    چرکی، پلیدی
    عشوه‌گری، ناز و دلربایی
  • سالوس

    سالوس
    فریب، مکر، حیله، دروغ، چرب زبانی
  • افسوس

    افسوس
    فسوس
    تمسخر و ریشخند
    دریغ و حسرت
    ظلم و ستم
    زیرکی . بذله گویی . اغوا. سرزنش و ملامت . گناه و جرم . بهتان . قمار. لهو و لعب . آزار و جفا. اندوه و غم .افسون و تدبیر و حیله
  • یافه

    یاوه
    یافه
    (سخنان) هرزه و بیهوده و بی‌معنی
  • گر بزی

    بزگر
    کسی که میش نر جنگی را بجنگاند.
    بزی که به بیماری گری مبتلا باشد

کتاب فروشان - فروش کتاب های دست دوم