در اخلاق درویشان حکایت چهاردهم
سعدی

  1. درویشی را ضرورتی پیش آمد گلیمی از خانه یاری بدزدید حاکم فرمود تا دستش ببرند صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم

  2. گفتا بشفاعت تو حد شرع فرو نگذارم گفت راست گفتی ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید که الفقیر لایملک هر چه درویشانراست وقف محتاجانست

  3. حاکم دست از او بداشت و ملامت کردن گرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الا از خانه چنین یاری گفت ای خداوند نشنیده ای که گفته اند خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب چون فرومانی به سختی تن بعجز اندر مده دشمنانرا پوست برکن دوستانرا پوستین