شعرفارسی

در پند و اندرز
سعدی

  1. ای نفس اگر به دیده تحقیق بنگری

    درویشی اختیار کنی بر توانگری

  2. ای پادشاه شهر چو وقتت فرا رسد

    تو نیز با گدای محلت برابری

  3. گر پنج نوبتت به در قصر می زنند

    نوبت به دیگری بگذاری و بگذری

  4. دنیا زنیست عشوه ده و دلستان ولیک

    با کس به سر همی نبرد عهد شوهری

  5. آهسته رو که بر سر بسیار مردمست

    این جرم خاک را که تو امروز بر سری

  6. آبستنی که این همه فرزند زاد و کشت

    دیگر که چشم دارد ازو مهر مادری

  7. این غول روی بسته کوته نظر فریب

    دل می برد به غالیه اندوده چادری

  8. هاروت را که خلق جهان سحر ازو برند

    در چه فکند غمزه خوبان به ساحری

  9. مردی گمان مبر که به پنجه است و زور کتف

    با نفس اگر برآیی دانم که شاطری

  10. با شیر مردیت سگ ابلیس صید کرد

    ای بی هنر بمیر که از گربه کمتری

  11. هشدار تا نیفکندت پیروی نفس

    در ورطه‌ای که سود ندارد شناوری

  12. سر در سر هوا و هوس کرده ای و ناز

    در کار آخرت کنی اندیشه سرسری

  13. دنیا به دین خریدنت از بی بصارتیست

    ای بدمعاملت به همه هیچ می خری

  14. تا جان معرفت نکند زنده شخص را

    نزدیک عارفان حیوانی محقری

  15. بس آدمی که دیو به زشتی غلام اوست

    ور صورتش نماید زیباتر از پری

  16. گر قدر خود بدانی قدرت فزون شود

    نیکونهاد باش که پاکیزه پیکری

  17. چندت نیاز و آز دواند به بر و بحر

    دریاب وقت خویش که دریای گوهری

  18. پیداست قطره ای که به قیمت کجا رسد

    لیکن چو پرورش بودت دانه دری

  19. گر کیمیای دولت جاویدت آرزوست

    بشناس قدر خویش که گوگرد احمری

  20. ای مرغ پای بسته به دام هوای نفس

    کی بر هوای عالم روحانیان پری

  21. باز سپید روضه انسی چه فایده

    کاندر طلب چو بال بریده کبوتری

    چه فایده‌ای دارد که باز اهلی شده گلزار باشی، وقتی که در راه رسیدن به مقصود، همانند کبوتری هستی که بالش را بریده‌اند.

  22. چون بوم بدخبر مفکن سایه بر خراب

    در اوج سدره کوش که فرخنده طایری

  23. آن راه دوزخست که ابلیس می رود

    بیدار باش تا پی او راه نسپری

  24. در صحبت رفیق بدآموز همچنان

    کاندر کمند دشمن آهخته خنجری

  25. راهی به سوی عاقبت خیر می رود

    راهی به سؤ عاقبت اکنون مخیری

  26. گوشت حدیث می شنود هوش بی خبر

    در حلقه ای به صورت و چون حلقه بر دری

  27. دعوی مکن که برترم از دیگران به علم

    چون کبر کردی از همه دونان فروتری

  28. از من بگوی عالم تفسیرگوی را

    گر در عمل نکوشی نادان مفسری

  29. بار درخت علم ندانم مگر عمل

    با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری

  30. علم آدمیتست و جوانمردی و ادب

    ورنی ددی به صورت انسان مصوری

  31. از صد یکی به جای نیاورده شرط علم

    وز حب جاه در طلب علم دیگری

  32. هر علم را که کار نبندی چه فایده

    چشم از برای آن بود آخر که بنگری

  33. امروزه غره ای به فصاحت که در حدیث

    هر نکته را هزار دلایل بیاوری

  34. فردا فصیح باشی در موقف حساب

    گر علتی بگویی و عذری بگستری

  35. ور صد هزار عذر بخواهی گناه را

    مر شوی کرده را نبود زیب دختری

  36. مردان به سعی و رنج به جایی رسیده اند

    تو بی هنر کجا رسی از نفس پروری

  37. ترک هواست کشتی دریای معرفت

    عارف به ذات شو نه به دلق قلندری

  38. در کم ز خویشتن به حقارت نگه مکن

    گر بهتری به مال به گوهر برابری

  39. ور بی هنر به مال کنی کبر بر حکیم

    کون خرت شمارد اگر گاو عنبری

  40. فرمانبر خدای و نگهبان خلق باش

    این هر دو قرن اگر بگرفتی سکندری

  41. عمری که می رود به همه حال جهد کن

    تا در رضای خالق بیچون به سر بری

  42. مرگ آنک اژدهای دمانست پیچ پیچ

    لیکن تو را چه غم که به خواب خوش اندری

  43. فارغ نشسته ای به فراخای کام دل

    باری ز تنگنای لحد یاد ناوری

  44. باری گرت به گور عزیزان گذربود

    از سر بنه غرور کیایی و سروری

  45. کانجا به دست واقعه بینی خلیل وار

    بر هم شکسته صورت بتهای آزری

  46. فرق عزیز و پهلوی نازک نهاده تن

    مسکین به خشت بالشی و خاک بستری

  47. تسلیم شو گر اهل تمیزی که عارفان

    بردند گنج عافیت از کنج صابری

  48. پیش از من و تو بر رخ جانها کشیده اند

    طغرای نیک بختی و نیل بداختری

  49. آن را که طوق مقبلی اندر ازل خدای

    روزی نکرد چون نکشد غل مدبری

  50. زنهار پند من پدرانه است گوش گیر

    بیگانگی مورز که در دین برادری

  51. ننگ از فقیر اشعث اغبر مدار از آنک

    در وقت مرگ اشعث و در گور اغبری

  52. دامن مکش ز صحبت ایشان که در بهشت

    دامن کشان سندس خضرند و عبقری

  53. روی زمین به طلعت ایشان منورست

    چون آسمان به زهره و خورشید و مشتری

  54. در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر

    خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری

  55. گه گه خیال در سرم آید که این منم

    ملک عجم گرفته به تیغ سخننوری

  56. بازم نفس فرو رود از هول اهل فضل

    با کف موسوی چه زند سحر سامری

  57. شرم آید از بضاعت بی قیمتم ولیک

    در شهر آبگینه فروشست و جوهری

  • پنج نوبتت

    پنج نوبت
    پنج وقت نقاره ای باشد که در شبان روز بر در سرای سلاطین نوازند
  • نوبتت به در قصر می زنند

    نوبت زدن
    نقاره زدن . معمول بود که در نقاره خانه ٔ شاهان در شبانه روز چند بار نقاره می زدند، گاه سه بار، گاه پنج بار و گاه هفت بار . در اواخر قاجاریه و اوایل دوره ٔ پهلوی یک بار به هنگام غروب در سردر باغ ملی تهران نقاره می زدند.
  • عشوه

    عشوه
    وعده دروغ، فریب
    ناز و کرشمه
  • جرم

    جرم
    جسم
    رنگ
    هریک از اجرام آسمانی
  • غالیه

    غالیه
    ماده‌ای خوشبو مرکب از مشک و عنبر و باله به رنگ سیاه که موی را با آن رنگ می‌کرده‌اند
  • هاروت

    هاروت
    ماروت
    عزازیل
    سه فرشته‌ای که خداوند به زمین فرستاد تا مانند آدمیان زندگی کنند و از محرمات بپرهیزند وگرنه تنبیه شوند. عزازیل پس از چندی دانست که نمی‌تواند از عهده این امتحان برآید و عذر خواست و معاف شد اما دو فرشته دیگر به این ماموریت ادامه دادند.
    هاروت و ماروت به مأموریت خود ادامه دادند و فریب زنی را خوردند، شراب نوشیدند و به پادافره این کردار در چاه بابل معلق شدند و تا روز رستاخیز بدین حال خواهند ماند.
  • شاطری

    شاطر
    دلاور و چالاک و تند
    شوخ و بی‌باک
  • دیو

    دیو
    دیو
    موجودی خیالی شبیه به انسان ، اما بسیار تنومند و زشت دارای شاخ و دُم
    شیطان، ابلیس
  • پری

    پری
    موجود متوهم صاحب پر که اصلش از آتش است و بچشم نیاید وغالباً نیکوکار است بعکس دیو که بدکار باشد. فرشته ،ضد دیو. قالباً به صورت زنی بسیار زیبا تصور شده است.
  • آز

    آز
    زیاده خواهی . طمع. ولع. حرص- تنگ چشمی
  • بر-بی بری

    بر
    بالا، بلندی
    باز
    تن، بدن
    سینه، پهلو
    میوه
  • دری

    دَرّ
    شیر، فراوانی شیر
    نیکی، نیکی بسیار
  • کیمیای

    کیمیا
    ماده ای که به عقیدة قدما می توانست مس را تبدیل به طلا کند.
    مکر و حیله
    عشق و عاشقی
    هر چیز نادر و نایاب ، دست نیافتنی
    (در تصوف) نظر پیرو مرشد کامل
  • گوگرد احمری

    گوگرد احمر
    از جواهر است و معدن آن در وادی موران میباشد و موران آنجا مقابل بزی می شوند گویند در شب مانند آتش می درخشد چنانکه روشنایی آن چند فرسخ می رود، و چون از معدن بیرون آورند این خاصیت ندارد
  • باز

    باز
    باز
    باز
    پرنده ای شکاری با چنگال های قوی و منقاری کوتاه و محکم .
  • سدره

    سدره
    درخت کُنار است بالای آسمان هفتم که منتهای اعمال مردم است و آن را سدرةالمنتهی گویند و حد رسیدن جبرئیل همانجا است
    قباچه، نوعی جامه
  • آهخته

    آهختن
    آهیختن
    آختن
    کشیدن، برکشیدن، بیرون کشیدن، برآوردن
  • دلق

    دلق
    خرقه، جامه درویشان
  • قلندری

    قلندر
    شخص مجرد و بی‌قید
    درویش (بی قید در پوشاک و خوراک و طاعات و عبادات)
  • گاو عنبری

    عنبر
    عنبر
    ماده‌ای مومی و خوش بو است که از نهنگ عنبر (گاو عنبر) به دست می‌آید. عنبر در دستگاه گوارش نهنگ عنبر ساخته می‌شود و از راه مخرج یا دهان این جانور دفع می‌شود. قطعه‌های عنبر دفع شده روی آب دریا یا در ساحل به دست می‌آید.
  • لحد

    لحد
    شکافی در قبر که جسد مرده را در آن قرار می‌دهند.
  • آزری

    آزر
    نام پدر ابراهیم پیغامبر علیه السلام . و او را آزر بت گر و آزر بت تراش نیز گویند
  • طغرای

    طغرا
    طغرا، نوشته‌ها و علائمی بوده است که به شکل منحنی در بالای فرمان‌های پادشاهی نوشته می‌شده است. طغراکش کسی بوده است که این خطوط را رسم می‌نموده و معمولا کار او، کاری جدا از منصب دیوانی شمرده می‌شده است.
  • سامری

    سامری
    شخصی که در زمانی که موسی به طور بود، گوساله‌ای زرین ساخت و مردم را به پرستش آن گوساله گمراه ساخت