در ضعف و پیری حکایت چهارم
سعدی

  1. روزی بغرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه بپای گریوه ای سست مانده پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت چه خسبی که نه جای خفتنست

    یک روز در تمام مدت روز، در اثر غرور جوانی‌ام، با شدت زیادی سواری کرده بودم و هنگامی که شب فرا رسید، به پایین گردنه‌ای رسیده بودم درحالی‌که خسته و بی‌حال شده بودم. پیرمردی ضعیف از عقب کاروان آمد و گفت: «برای چه می‌خوابی که اینجا، جای خوابیدن نیست»

  2. ای که مشتاق منزلی مشتاب

    پند من کاربند و صبر آموز

    گفتم چون روم که نه پای رفتن است گفت این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن

    جواب دادم که «چگونه حرکت کنم که پایم توان رفتن ندارد» پیرمرد گفت: «این را نشنیده‌ای که صاحبدلان گفته‌اند: راه رفتن و نشستن بهتر است از دویدن و بریدن» ای کسی که شوق رسیدن به منزل را داری، عجله نکن. نصیحت من را به کار گیر و یاد بگیر که صبر داشته باشی

  3. اسب تازی دو تک رود بشتاب

    اشتر آهسته میرود شب و روز

    اسب عربی با شتاب زیاد به تاخت می‌رود. اما شتر، به آرامی راه می‌رود اما شبانه‌روز در حال حرکت است.

  • گریوه

    گریوه
    گردنه
    کوه کوچک یا پشته بلند
  • تک

    تک
    بسیار تند راه رفتن و دویدن
    تند و تیز
    زدن