شعرفارسی

رباعیات ۶
سعدی

  1. آن خال حسن که دیدمی خالی شد

    وان لعبت با جمال جمالی شد

  2. چال زنخش که جان درو می آسود

    تا ریش برآورد سیه چالی شد

  3. *****

  4. دانی که چرا بر دهنم راز آمد

    مرغ دلم از درون به پرواز آمد

  5. از من نه عجب که هاون رویین تن

    از یار جفا دید و به آواز آمد

  6. *****

  7. روزی نظرش بر من درویش آمد

    دیدم که معلم بداندیش آمد

  8. نگذاشت که آفتاب بر من تابد

    آن سایه گران چو ابر در پیش آمد

  9. *****

  10. گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد

    کان شوخ دوان دوان به تعجیل آمد

  11. گفتم که نمی نهی رخی بر رخ من

    گفتا برو ابلهی مکن پیل آمد

  12. *****

  13. وقت گل و روز شادمانی آمد

    آن شد که به سرما نتوانی آمد

  14. رفت آنکه دلت به مهر ما گرم نبود

    سرما شد و وقت مهربانی آمد

  15. *****

  16. در چشم من آمد آن سهی سرو بلند

    بربود دلم ز دست و در پای افکند

  17. ای دیده شوخ می برد دل به کمند

    خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند

  18. *****

  19. در خرقه توبه آمدم روزی چند

    چشمم به دهان واعظ و گوش به پند

  20. ناگاه بدیدم آن سهی سرو بلند

    وز یاد برفتم سخن دانشمند

  21. *****

  22. گویند مرو در پی آن سرو بلند

    انگشت نمای خلق بودن تا چند

  23. بی فایده پندم مده ای دانشمند

    من چون نروم که می برندم به کمند

  24. *****

  25. کس با تو عدو محاربت نتواند

    زیرا که گرفتار کمندت ماند

  26. نه دل دهدش که با تو شمشیر زند

    نه صبر کها ز تو روی برگرداند

  27. *****

  28. آنان که پریروی و شکر گفتارند

    حیفست که روی خوب پنهان دارند

  29. فی الجمله نقاب نیز بیفایده نیست

    تا زشت بپوشند و نکو بگذارند

  30. *****