شعرفارسی

رباعیات ۴
سعدی

  1. تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد

    گر خام بود اطلس و دیبا گردد

  2. مندیش که هرکه یک نظر روی تو دید

    دیگر همه عمر از تو شکیبا گردد

  3. *****

  4. نوروز که سیل در کمر می گردد

    سنگ از سر کوهسار در می گردد

  5. از چشمه چشم ما برفت اینهمه سیل

    گویی که دل تو سخت تر می گردد

  6. *****

  7. کس عهد وفا چنانکه پروانه خرد

    با دوست به پایان نشنیدیم که برد

  8. مقراض به دشمنی سرش برمی داشت

    پروانه به دوستیش در پا می مرد

  9. *****

  10. دستارچه ای کان بت دلبر دارد

    گر بویی ازان باد صبا بردارد

  11. بر مرده صد ساله اگر برگذرد

    در حال ز خاک تیره سر بردارد

  12. *****

  13. گر باد ز گل حسن شبابش ببرد

    بلبل نه حریفست که خوابش ببرد

  14. گل وقت رسیدن آب عطار ببرد

    عطار به وقت رفتن آبش ببرد

  15. *****

  16. کس نیست که غم از دل ما داند برد

    یا چاره کار عشق بتواند برد

  17. گفتم که به شوخی ببرد دست از ما

    زین دست که او پیاده می داند برد

  18. *****

  19. هر وقت که بر من آن پسر می گذرد

    دانی که ز شوقم چه به سر می گذرد

  20. گو هر سخن تلخ که خواهی فرمای

    آخر به دهان چون شکر می گذرد

  21. *****

  22. خالی که مرا عاجز و محتال بکرد

    خطی برسید و دفع آن خال بکرد

  23. خال سیهش بود که خونم می ریخت

    ریش آمد و رویش همه چون خال بکرد

  24. *****

  25. چون بخت به تدبیر نکو نتوان کرد

    بیفایده سعی و گفت و گو نتوان کرد

  26. گفتم بروم صبر کنم یک چندی

    هم صبر برو که صبر ازو نتوان کرد

  27. *****

  28. شمع ارچه به گریه جانگدازی می کرد

    گریه زده خنده مجازی می کرد

  29. آن شوخ سرش را ببریدند و هنوز

    استاده بد و زبان درازی می کرد

  30. *****