شعرفارسی

پیاله

پیاله
جام
پیغاله
قدح
ساغر
پیاله
کاسه ٔ خرد که در آن شراب خورند و آن از شیشه و بلور بوده است
1

کاربردهای پیاله

  • ما آدمی نئیم از ایراک آدمی

    دردی کش پیاله شیطان نمی شود

  • ساقی میکده دهر قضاست

    همه کس باده ازین ساغر خورد

  • ساقی به نور باده برافروز جام ما

    مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

  • ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

    ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

  • قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش

    ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

  • مگر که لاله بدانست بی وفایی دهر

    که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد

  • قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ

    که بسته اند بر ابریشم طرب دل شاد

  • یارم چو قدح به دست گیرد

    بازار بتان شکست گیرد

  • باد بهار می وزد از گلستان شاه

    و از ژاله باده در قدح لاله می رود

  • در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر

    در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز

  • بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

    فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

  • شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

    نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم

  • زان جا که رسم و عادت عاشق کشی توست

    با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن

  • همچون حباب دیده به روی قدح گشای

    وین خانه را قیاس اساس از حباب کن

  • اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز

    پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن

  • فضول نفس حکایت بسی کند ساقی

    تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن

  • لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده

    بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن

  • اول به وفا می وصالم درداد

    چون مست شدم جام جفا را سرداد

  • شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل

    ضرورتست که درد سر خمار کشم

  • مطرب یاران بگوی این غزل دلپذیر

    ساقی مجلس بیار آن قدح غمگسار

  • قدح از لاله بگیرد نرگس

    همه جا ساغر و صهبائی هست

  • چون غنچه گل قرابه پرداز شود

    نرگس به هوای می قدح ساز شود

  • کسی را در این بزم ساغر دهند

    که داروی بیهوشیش در دهند

  • من از شراب این سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده ای در کنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعره ای چنان زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش

  • شکسته قدح ور ببندند چست

    نیاورد خواهد بهای درست

  • قدح چون دور ما باشد به هشیاران مجلس ده

    مرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقی

  • در این خونفشان عرصه رستخیز

    تو خون صراحی و ساغر بریز

  • آنان کازین کبود قدح باده میدهند

    خودخواه را بسی نگذارند هوشیار

  • قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام

    تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد

  • چه حکایت کنم از ساقی بخت

    که چو خونابه درین ساغر کرد

  • روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

    ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

  • به کوی می فروشانش به جامی بر نمی گیرند

    زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی ارزد