شعرفارسی

ساقی

ساقی
کسی که آب یا شراب به دیگران دهد.
1

کاربردهای ساقی

  • ساقی میکده دهر قضاست

    همه کس باده ازین ساغر خورد

  • چو این پیمانه را ساقی است گردون

    بباید خورد گر شهد است و گر خون

  • بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

    کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

  • ساقی به نور باده برافروز جام ما

    مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

  • آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی

    کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

  • شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی

    دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

  • ساقی سیم ساق من گر همه درد می دهد

    کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند

  • ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود

    وین بحث با ثلاثه غساله می رود

  • ساقی بیا که عشق ندا می کند بلند

    کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید

  • من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن

    بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم

  • اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

    من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

  • ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد

    ساقی به دور باده گلگون شتاب کن

  • فضول نفس حکایت بسی کند ساقی

    تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن

  • بیا ساقی بده رطل گرانم

    سقاک الله من کاس دهاق

  • جوانی باز می آرد به یادم

    سماع چنگ و دست افشان ساقی

  • ساقی مگر وظیفه حافظ زیاده داد

    کآشفته گشت طره دستار مولوی

  • نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول

    معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

  • در این سماع همه ساقیان شاهدروی

    بر این شراب همه صوفیان دردآشام

  • شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل

    ضرورتست که درد سر خمار کشم

  • می برزند ز مشرق شمع فلک زبانه

    ای ساقی صبوحی درده می شبانه

  • مطرب یاران بگوی این غزل دلپذیر

    ساقی مجلس بیار آن قدح غمگسار

  • ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه ایم

    با خرابات آشناییم از خرد بیگانه ایم

  • سعدیا گر باده صافیت باید باز گو

    ساقیا می ده که ما دردی کش میخانه ایم

  • بیا ساقی از سر بنه خواب را

    می ناب ده عاشق ناب را

  • ز اندازه بیرون تشنه ام ساقی بیار آن آب را

    اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را

  • سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می رود

    صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را

  • قدح چون دور ما باشد به هشیاران مجلس ده

    مرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقی

  • بیا ساقی آن می که حال آورد

    کرامت فزاید کمال آورد

  • بیا ساقی آن می که عکسش ز جام

    به کیخسرو و جم فرستد پیام

  • بیا ساقی آن کیمیای فتوح

    که با گنج قارون دهد عمر نوح

  • بده ساقی آن می کز او جام جم

    زند لاف بینایی اندر عدم

  • بده ساقی آن می که عکسش ز جام

    به کیخسرو و جم فرستد پیام

  • بیا ساقی آن آتش تابناک

    که زردشت می جویدش زیر خاک

  • بیا ساقی آن بکر مستور مست

    که اندر خرابات دارد نشست

  • بیا ساقی آن آب اندیشه سوز

    که گر شیر نوشد شود بیشه سوز

  • بیا ساقی آن می که حور بهشت

    عبیر ملایک در آن می سرشت

  • بده ساقی آن می که شاهی دهد

    به پاکی او دل گواهی دهد

  • خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

    ساقی بده بشارت رندان پارسا را

  • به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

    بیا ساقی که جاهل را هنیتر می رسد روزی

  • ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست

    که به کام دل ما آن بشد و این آمد

  • چه حکایت کنم از ساقی بخت

    که چو خونابه درین ساغر کرد

  • گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی

    ز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران

  • نمی بینم از همدمان هیچ بر جای

    دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

  • ساقی بده آن شراب گلرنگ

    مطرب بزن آن نوای بر چنگ

  • می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان

    مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

  • روزگاریست که دل چهره مقصود ندید

    ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

  • غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد

    ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست