شعرفارسی

ازین شب های ناباور

  1. من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم

  2. بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم

  3. ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد

  4. که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم

  5. چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد

  6. چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم

  7. تنم افتاده خونین زیر این آوار شب اما

  8. دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم

  9. الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی

  10. کزین شب های ناباور منت آواز می دادم

  11. در آن دوری و بد حالی نبودم از رخت خالی

  12. به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم

  13. سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت

  14. که من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادم

  15. به جز دام سر زلفت که آرام دل سایه ست

  16. به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم

بخش نظرات و درخواست‌ها

ثبت درخواست معنی و تفسیر

چنانچه در رابطه با مفهوم یا تفسیر کلمه یا عبارتی از این شعر، نیازمند توضیح می باشید، درخواست خود را از طریق فرم زیر مطرح نمایید. همچنین اگر قادر به راهنمایی و ارائه توضیحات برای درخواست های مطرح شده هستید، می توانید پاسخ خود را با کلیک روی دکمه پاسخ ارسال فرمایید.