شعرفارسی

در ضعف و پیری حکایت هفتم

  1. توانگری بخیلرا پسری رنجور بود نیک خواهان گفتندش مصلحت آنست که ختم قرآن کنی از بهر وی یا بذل قربان لختی باندیشه فرو ریخت و گفت مصحف مهجور اولیتر است که گله دور

  2. دریغا گردن طاعت نهادن

    گرش همراه بودی دست دادن

    صاحبدلی بشنید و گفت ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبانست و زر در میان جان

  3. بدیناری چو خر در گل بمانند

    ور الحمدی بخواهی صد بخوانند

بخش نظرات و درخواست‌ها