شعرفارسی

باب ششم در قناعت حکایت ششم

  1. شکم صوفیی را زبون کرد و فرج

    دو دینار بر هر دوان کرد خرج

  2. یکی گفتش از دوستان در نهفت

    چه کردی بدین هر دو دینار گفت

  3. به دیناری از پشت راندم نشاط

    به دیگر شکم را کشیدم سماط

  4. فرومایگی کردم وابلهی

    که این همچنان پر نشد وان تهی

  5. غذا گر لطیف است و گر سرسری

    چو دیرت به دست اوفتد خوش خوری

  6. سر آنگه به بالین نهد هوشمند

    که خوابش به قهر آورد در کمند

  7. مجال سخن تا نیابی مگوی

    چو میدان نبینی نگهدار گوی

  8. وز اندازه بیرون مرو پیش زن

    نه دیوانه ای تیغ بر خود مزن

  9. به بی رغبتی شهوت انگیختن

    به رغبت بود خون خود ریختن

  10. برو اندرونی بدست آر پاک

    شکم پر نخواهد شد الا به خاک

بخش نظرات و درخواست‌ها