شعرفارسی

ای دوست دزد حاجب و دربان نمی شود
پروین

 ای دوست دزد حاجب و دربان نمی شود

  1. ای دوست دزد حاجب و دربان نمی شود

    گرگ سیه درون سگ چوپان نمی شود

    ای دوست! بدان که دزد نگهبان و دربان خوبی برای تو نمی‌شود. گرگ سیاه‌ دل، سگ چوپان نمی‌شود.

  2. ویرانه تن از چه ره آباد میکنی

    معموره دلست که ویران نمی شود

    برای چه تن که ویرانه‌ای بیش نیست را آباد می‌کنی؟ این دل آباد است که هیچگاه ویران نمی‌شود.

  3. درزی شو و بدوز ز پرهیز پوششی

    کاین جامه جامه ایست که خلقان نمی شود

    خیاط شو و از پرهیزکاری برای خود لباسی بدوز که این لباسی است که هیچگاه کهنه و مندرس نمی‌شود.

  4. دانش چو گوهریست که عمرش بود بها

    باید گران خرید که ارزان نمی شود

    دانش همانند گوهری است که بهای بدست آوردن آن، عمر آدمی است. باید آن را با قیمت زیادش خریداری کرد چرا که هیچگاه قیمتش پایین نمی‌آید.

  5. روشندل آنکه بیم پراکندگیش نیست

    وز گردش زمانه پریشان نمی شود

    کسی که از پراکندگی خاطر ترسی ندارد، دلش روشن است. و از گردش زمانه حال او پریشان و آشفته نمی‌شود.

  6. دریاست دهر کشتی خویش استوار دار

    دریا تهی ز فتنه طوفان نمی شود

    روزگاه همانند دریا است. کشتی خودت را به پا دار و رو به راه کن چرا که همیشه دریا طوفانی و پرآشوب است.

  7. دشواری حوادث هستی چو بنگری

    جز در نقاب نیستی آسان نمی شود

    هرگاه که به دشواری حوادث زندگی نگاه کنی، می‌بینی که این مشکلات فقط در نقاب نیستی است که آسان می‌شوند.

  8. آن مکتبی که اهرمن بد منش گشود

    از بهر طفل روح دبستان نمی شود

    آن مدرسه‌ای که اهریمن بدذات باز کرد، برای کودک روان، مدرسه‌ای مناسب که ادب آموزی کند نیست.

  9. همت کن و به کاری ازین نیکتر گرای

    دکان آز بهر تو دکان نمی شود

    تلاش کن و کاری بهتر از این که می‌کنی، انجام ده. چرا که دکان طمع‌ورزی، برای تو دکان نمی‌شود.

  10. تا زاتش عناد تو گرمست دیگ جهل

    هرگز خرد بخوان تو مهمان نمی شود

    تا زمانی که از آتش دشمنی تو دیگ نادانی گرم است، هرگز عقل به مهمانی خانه تو نمی‌آید.

  11. گر شمع صد هزار بود شمع تن دلست

    تن گر هزار جلوه کند جان نمی شود

    اگر صدهزار شمع هم وجود داشته باشد، تنها روشنی بخش تن، دل آدمی است. تن اگر هزارگونه جلوه‌گری کند، جای روان را نخواهد گرفت.

  12. تا دیده ات ز پرتو اخلاص روشن است

    انوار حق ز چشم تو پنهان نمی شود

    تا زمانی که چشم تو از پرتو نور اخلاص روشن است، روشنی حقیقت از چشم تو پنهان نمی‌ماند.

  13. دزد طمع چو خاتم تدبیر ما ربود

    خندید و گفت دیو سلیمان نمی شود

    هنگامی که طمع همانند دزدی تدبیر ما که همچون خاتم باارزشی بود را دزدید، خنده زد و گفت دیو جای سلیمان را نمی‌گیرد.

  14. افسانه ای که دست هوی مینویسدش

    دیباچه رساله ایمان نمی شود

    داستانی که دست هوی و هوس می‌نویسد، مقدمه‌ای برای کتاب ایمان نمی‌شود.

  15. سرسبز آن درخت که از تیشه ایمن است

    فرخنده آن امید که حرمان نمی شود

    درختی که از دست تیشه در امان است، سرسبز می‌ماند. امیدی که به یاس مبدل نمی‌شود، فرخنده و مبارک است.

  16. هر رهنورد را نبود پای راه شوق

    هر دست دست موسی عمران نمی شود

    هر راهروی دارای پای شوق نیست. هر دستی دست موسی پسر عمران نمی‌شود.

  17. کشت دروغ بار حقیقت نمیدهد

    این خشک رود چشمه حیوان نمی شود

    اگر دروغ بکاری، حقیقت درو نخواهی کرد. ای رود خشک، برای تو چشمه زندگی بخش نمی شود.

  18. جز در نخیل خوشه خرما کسی نیافت

    جز بر خلیل شعله گلستان نمی شود

    کسی بجز در درخت خرما، جای دیگری نتوانست خوشه خرما پیدا کند. تنها برای ابراهیم، آتش تبدیل به گلستان می‌شود.

  19. کار آگهی که نور معانیش رهبرست

    بازرگان رسته عنوان نمی شود

    کاردانی که راهنمای او نور معانی سخن است، در بازاری که عناوین و القاب را داد و ستد می‌کنند به تجارت نمی‌پردازد.

  20. آز و هوی که راه بهر خانه کرد سوخت

    از بهر خانه تو نگهبان نمی شود

    طمع‌ورزی و هوی و هوس به هر خانه‌ای که رفت، آن را سوزانید. اینها برای خانه تو نگهبان نمی‌شوند.

  21. اندرز کرد مورچه فرزند خویشرا

    گفت این بدان که مور تن آسان نمی شود

    مورچه به فرزند خود نصیحت می‌کرد که این را بدان که مورچه نمی‌تواند خوشگذرانی کند.

  22. آنکس که همنشین خرد شد ز هر نسیم

    چون پر کاه بی سر و سامان نمی شود

    هرکسی که با عقل همنشین شد، با هر وزش نسیمی همانند پر کاه آواره و سرگردان نمی‌شود.

  23. دین از تو کار خواهد و کار از تو راستی

    این درد با مباحثه درمان نمی شود

    دین از تو کار می‌خواهد و کار از تو راستی می‌طلبد. این درد را نمی‌توان با بحث و گفتگو درمان کرد.

  24. آن کو شناخت کعبه تحقیق را که چیست

    در راه خلق خار مغیلان نمی شود

    کسی که که کعبه را به درستی شناخت، در راه خلق کارشکنی نمی‌کند و مردم را آزار نمی‌دهد.

  25. ظلمی که عجب کرد و زیانی که تن رساند

    جز با صفای روح تو جبران نمی شود

    ظلمی که خودپسندی کرد و زیانی که تن رساند، بجر با صفای روح تو جبران شدنی نیست.

  26. ما آدمی نئیم از ایراک آدمی

    دردی کش پیاله شیطان نمی شود

    ما انسان نیستیم چرا که انسان واقعی، از جام شرابی که شیطان برایش ریخته باشد، نمی‌نوشد.

  27. پروین خیال عشرت و آرام و خورد و خواب

    از بهر عمر گمشده تاوان نمی شود

    پروین! تصور عشرت و خوشی و آرامش و خوراک و آسایش، تاوان عمر از دست رفته نمی‌شود.

  • حاجب

    حاجب
    ابرو
    بازدارنده، مانع
    پرده‌دار، دربان
  • حرمان

    حرمان
    بی بهره بودن، نا امیدی
  • چشمه حیوان

    آب حیات
    آب زندگانی
    آب حیوان
    چشمه حیوان
    گویند چشمه ای است در ظلمات که هر کس از آن بنوشد عمر جاودان پیدا می کند، اسکندر و خضر به دنبال آن رفتند، خضر از آن آب نوشید و عمر جاودان یافت. اما اسکندر از آن ننوشید و در جوانی عمرش را از دست داد
    کنایه از لب و دهان و سخن گفتن معشوق
  • پیاله

    پیاله
    جام
    پیغاله
    قدح
    ساغر
    پیاله
    کاسه ٔ خرد که در آن شراب خورند و آن از شیشه و بلور بوده است
  • دردی

    دُرد
    ته نشین، رسوب، تیرگی (شراب و روغن و ...)
    مطلق شراب