شعرفارسی


  1. تو چو عزم دین کنی با اجتهاد

    دیو بانگت بر زند اندر نهاد

  2. که مرو زان سو بیندیش ای غوی

    که اسیر رنج و درویشی شوی

  3. بی نوا گردی ز یاران وابری

    خوار گردی و پشیمانی خوری

  4. تو ز بیم بانگ آن دیو لعین

    وا گریزی در ضلالت از یقین

  5. که هلا فردا و پس فردا مراست

    راه دین پویم که مهلت پیش ماست

  6. مرگ بینی باز کو از چپ و راست

    می کشد همسایه را تا بانگ خاست

  7. باز عزم دین کنی از بیم جان

    مرد سازی خویشتن را یک زمان

  8. پس سلح بر بندی از علم و حکم

    که من از خوفی نیارم پای کم

  9. باز بانگی بر زند بر تو ز مکر

    که بترس و باز گرد از تیغ فقر

  10. باز بگریزی ز راه روشنی

    آن سلاح علم و فن را بفکنی

  11. سالها او را به بانگی بنده ای

    در چنین ظلمت نمد افکنده ای

  12. هیبت بانگ شیاطین خلق را

    بند کردست و گرفته حلق را

  13. تا چنان نومید شد جانشان ز نور

    که روان کافران ز اهل قبور

  14. این شکوه بانگ آن ملعون بود

    هیبت بانگ خدایی چون بود

  15. هیبت بازست بر کبک نجیب

    مر مگس را نیست زان هیبت نصیب

  16. زانک نبود باز صیاد مگس

    عنکبوتان می مگس گیرند و بس

  17. عنکبوت دیو بر چون تو ذباب

    کر و فر دارد نه بر کبک و عقاب

  18. بانگ دیوان گله بان اشقیاست

    بانگ سلطان پاسبان اولیاست

  19. تا نیامیزد بدین دو بانگ دور

    قطره ای از بحر خوش با بحر شور

بخش نظرات و درخواست‌ها

ثبت درخواست معنی و تفسیر

چنانچه در رابطه با مفهوم یا تفسیر کلمه یا عبارتی از این شعر، نیازمند توضیح می باشید، درخواست خود را از طریق فرم زیر مطرح نمایید. همچنین اگر قادر به راهنمایی و ارائه توضیحات برای درخواست های مطرح شده هستید، می توانید پاسخ خود را با کلیک روی دکمه پاسخ ارسال فرمایید.