شعرفارسی

بخش پایانی رباعیات خیام: شعرهای با قافیه «ی»

بخش پایانی رباعیات خیام: شعرهای با قافیه «ی»

  1. آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی

    معذوری اگر در طلبش میکوشی

  2. باقی همه رایگان نیرزد هشدار

    تا عمر گرانبها بدان نفروشی

  3. از آمدن بهار و از رفتن دی

    اوراق وجود ما همی گردد طی

  4. می خورد مخور اندوه که فرمود حکیم

    غمهای جهان چو زهر و تریاقش می

  5. از کوزه گری کوزه خریدم باری

    آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری

  6. شاهی بودم که جام زرینم بود

    اکنون شده ام کوزه هر خماری

  7. ای آنکه نتیجه چهار و هفتی

    وز هفت و چهار دایم اندر تفتی

  8. می خور که هزار بار بیشت گفتم

    باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی

  9. ایدل تو به اسرار معما نرسی

    در نکته زیرکان دانا نرسی

  10. اینجا به می لعل بهشتی می ساز

    کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

  11. ای دوست حقیقت شنواز من سخنی

    با باده لعل باش و با سیم تنی

  12. کانکس که جهان کرد فراغت دارد

    از سبلت چون تویی و ریش چو منی

  13. ای کاش که جای آرمیدن بودی

    یا این ره دور را رسیدن بودی

  14. کاش از پی صد هزار سال از دل خاک

    چون سبزه امید بر دمیدن بودی

  15. بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی

    سرمست بدم که کردم این عیاشی

  16. با من بزبان حال می گفت سبو

    من چو تو بدم تو نیز چون من باشی

  17. بر شاخ امید اگر بری یافتمی

    هم رشته خویش را سری یافتمی

  18. تا چند ز تنگنای زندان وجود

    ای کاش سوی عدم دری یافتمی

  19. بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی

    فارغ بنشین بکشتزار و لب جوی

  20. بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی

    صد بار پیاله کرد و صد بار سبوی

  21. پیری دیدم به خانه خماری

    گفتم نکنی ز رفتگان اخباری

  22. گفتا می خور که همچو ما بسیاری

    رفتند و خبر باز نیامد باری

  23. تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی

    مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی

  24. خاکیم همه چنگ بساز ای ساقی

    بادیم همه باده بیار ای ساقی

  25. چندان که نگاه می کنم هر سویی

    در باغ روانست ز کوثر جویی

  26. صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی

    بنشین به بهشت با بهشتی رویی

  27. خوش باش که پخته اند سودای تو دی

    فارغ شده اند از تمنای تو دی

  28. قصه چه کنم که به تقاضای تو دی

    دادند قرار کار فردای تو دی

  29. در کارگه کوزه گری کردم رای

    در پایه چرخ دیدم استاد بپای

  30. میکرد دلیر کوزه را دسته و سر

    از کله پادشاه و از دست گدای

  31. در گوش دلم گفت فلک پنهانی

    حکمی که قضا بود ز من میدانی

  32. در گردش خویش اگر مرا دست بدی

    خود را برهاندمی ز سرگردانی

  33. زان کوزه می که نیست در وی ضرری

    پر کن قدحی بخور بمن ده دگری

  34. زان پیشتر ای صنم که در رهگذری

    خاک من و تو کوزه کند کوزه گری

  35. گر آمدنم بخود بدی نامدمی

    ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی

  36. به زان نبدی که اندر این دیر خراب

    نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

  37. گر دست دهد ز مغز گندم نانی

    وز می دو منی ز گوسفندی رانی

  38. با لاله رخی و گوشه بستانی

    عیشی بود آن نه حد هر سلطانی

  39. گر کار فلک به عدل سنجیده بدی

    احوال فلک جمله پسندیده بدی

  40. ور عدل بدی بکارها در گردون

    کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی

  41. هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری

    تا چند کنی بر گل مردم خواری

  42. انگشت فریدون و کف کیخسرو

    بر چرخ نهاده ای چه می پنداری

  43. هنگام صبوح ای صنم فرخ پی

    برساز ترانه ای و پیش آور می

  44. کافکند بخاک صد هزاران جم و کی

    این آمدن تیرمه و رفتن دی

بخش نظرات و درخواست‌ها