شعرفارسی

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

  1. آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

    خاک می بوسم و عذر قدمش می خواهم

  2. من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا

    بنده معتقد و چاکر دولتخواهم

  3. بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز

    آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

  4. ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است

    ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

  5. پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد

    و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

  6. صوفی صومعه عالم قدسم لیکن

    حالیا دیر مغان است حوالتگاهم

  7. با من راه نشین خیز و سوی میکده آی

    تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

  8. مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود

    آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم

  9. خوشم آمد که سحر خسرو خاور می گفت

    با همه پادشهی بنده تورانشاهم

بخش نظرات و درخواست‌ها