شعرفارسی

رباعیات ۳
سعدی

  1. ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست

    هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست

  2. ای مرغ سحر تو صبح برخاسته ای

    ما خود همه شب نخفته ایم از غم دوست

  3. *****

  4. چون حال بدم در نظر دوست نکوست

    دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست

  5. چون دشمن بیرحم فرستاده اوست

    بدعهدم اگر ندارم این دشمن دوست

  6. *****

  7. غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست

    وان را که غم تو کشت فاضلتر ازوست

  8. فردای قیامت این بدان کی ماند

    کان کشته دشمنست و آن کشته دوست

  9. *****

  10. گر دل به کسی دهند باری به تو دوست

    کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست

  11. از هر که وجود صبر بتوانم کرد

    الا ز وجودت که وجودم همه اوست

  12. *****

  13. گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست

    یا مغز برآیدم چو بادام از پوست

  14. غیرت نگذاردم که نالم به کسی

    تا خلق ندانند که منظور من اوست

  15. *****

  16. گویند رها کنش که یاری بدخوست

    خوبیش نیرزد به درشتی که دروست

  17. بالله بگذارید میان من و دوست

    نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست

  18. *****

  19. شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست

    وین جان به لب رسیده در بند تو نیست

  20. گر تو دگری به جای من بگزینی

    من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست

  21. *****

  22. با دوست چنانکه اوست می باید داشت

    خونابه درون پوست می باید داشت

  23. دشمن که نمی توانمش دید به چشم

    از بهر دل تو دوست می باید داشت

  24. *****

  25. بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت

    سیلاب محبتم ز دامن بگذشت

  26. دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز

    تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت

  27. *****

  28. روی تو به فال دارم ای حور نژاد

    زیرا که بدو بوسه همی نتوان داد

  29. فرخنده کسی که فال گیرد ز رخت

    تا لاجرم از محنت و غم باشد شاد

  30. *****